انتهاي صفحه
۲ ساعت چاقوكشي

۲ ساعت چاقوكشي
ما فكر نمي كنيم چاقوهايمان را تيز مي كنيم
حرف نمي زنيم چاقو مي كشيم
سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
مفاجا

شعرهای از کتاب در دست چاپ  ؛ کتاب مفاجا ؛

۱

شادم شاد

از سور سوگ

در شقیقه گورکنی دارم

------------------------------------------------

۲

بتاب ای ماه

 ای ماه سعد

برسگهای نجس

و حسی که شبانروز

پاسم می دارد

---------------------------------------------------------

۳

با پوزهایی اندیشناک

درمراتع من می چرند

گوسفندانی

باساعت ها در زنگولهایشان .

 

بهمن ساكي

دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥
سر بريدن آزادگی

مصیبتی ست نادانی . مصیبتی ست نادانی .

کسی که جز آزادگی در سر نداشت با رگ های بریده بر خاک افتاد تقابل دو دویی ساده . خطی میان دو انتخاب . انتخابی برای همیشه تاریخی.قضاوتی پیش روی ناریخ. فاجعه ای است انتخاب نادان  در سوی دیگر خط .

بهمن ساكي

چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥
نوشتن علیه فراموشی

 

بهانه ای به نام محسن اکبر زاده

من می دانم که روزی باید بخاطر بیاورم چیزهایی را و چیزهایی را بخاطر بیاور م که روزها و چیزهای دیگری را بخاطر من بیاوردند. متل عکس ها که گاهی نمی دانیم کی اتفاق افتاده اند اما اتفاق افتاده اند و زندگی خودشان را دارند . حیات خودشان را. درپشت نویس عکسی  در جوف نامه ای برای مهدی مرادی نوشته بودم :                      در عکس همه هستند حتی علیرضا ۰ اما علیرضا نبود ولی او  را همه را به وضوح میدیدند . حتی ناخن چکش خورده اش را.

پریدن از روی زندگی ممکن نیست ، همانطور که زندگی نمی تواند از روی چیزی بپرد . پس به ناچار باید از دیواری گذشت که شبیه دیوار نیست اما از آن سفت تر و محکم تر است و برای سر دردهای خاص خودش را دارد . ممکن نیست زندگی را دور زد چون کسی که دور می زند به حکم ناگزیر دایره روزی سر جای خود می رسد و کسی که پس از گشتن ها و گشتن ها به جای اول خود برسد ، به جایی نرفته است .

وقتی مالک را به تیمارستان بردند ، من نه سن داشتم و نه سال . فقط  عکس های او را دیده بودم - ترک دوچرخه ای در کوچه های اهواز - بچه های محله طوفان ، خیابان عسجدی ، نوذر ، خسروی  و آن نام های قدیمی  که در فراموشی منتظر من اند .     از حالای من کوچکنر بود ولی از حالای من عاشق تر  .و گمانم زیر لب می خواند ـ  الجب سیبقی یا ولدی -  این ها را به گواهی عکس می گویم و آن نگاه لامصب ش که ادامه باختن ها را به من سپردتا در تیمارستان با فراموشی کنار بیاید . پدرم به همین دلیل دوچرخه ی نوجوانی و پشت نویس عکس هایش را به من بخشید.

نوشتن علیه فراموشی به من یاد می دهد که برای مردن برنامه ای خاص داشته باشم . آنقدر خاص که علیه فراموشی راه بروم غذا بخورم  کمی بمیرم و اندکی بنویسم . برنامه ای که فراموشی را علیه من بشوراند .

تو در این سرنوشت سهیمی ؛ سهمی که ما را از قسمت سر به هم وصل می کند . تا فکری که در تمام سرها علیه فراموشی می جوشد بچرخد. شبیه پنکه ای در تابستان .

 
بهمن ساكي

پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥
حالا حکايت اوست

او که چاقويی در جيبش بی قراری می کرد .

یک چاقو از چاقوهای دنیا کم شد .

عمران صلاحی چاقویش را رها کرد و رفت .

 و قطعا خنده  یکی از معمارانش را از دست داد.

 او چاقوی تیزش را تنها برای گشودن درهای لبخند می کشید

بهمن ساكي

یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥
پل های بسازم به جای دیوار.

 

لین پاسوتر

 

 

دریابم که جسارت و امید را فرو نگذارم

و تردید را نگذارم

 که مرا دلسرد کند از آنجام آنچه در دل دارم

به یاد داشته باشم که جهان

نیازمند آفتاب

و لبخندهای هرچه بیشتر است

یادم باشد که سهم خود را بپردازم

پل های بسازم به جای دیوار.

 

بهمن ساكي

شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
دشمن

 

هـ

هـــ ی دو چشم اهــوازی

يك دشمن با اين مشخصات گم كرده ام .

بهمن ساكي

یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤
در حاشيه يک فيلم

 

 

مادر در آشپز خانه مرغ درست می کنه

مرغش مرا به سرفه می اندازه

کاشکی وقتی مرغ درست می کنه

پرها شو بکنه .

بهمن ساكي

پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤
محمود مشرف تهرانی

 

م . آزاد شد

بهمن ساكي

یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤
چاقو ...........

 

برای م که می داند.

 

 

برای بردن من آمده اند

آن چاقو ها که کاشتم بزرگ شده اند .

بهمن ساكي

جمعه ۱٥ مهر ،۱۳۸٤
طنز در شعر امروز ايران۱

رضا بختیاری اصل  متولد 1348

 برگزیده جایزه شعر کارنامه/ 1381

برگزیده نخستین همایش شعر خوزستان /

1382

همکاری با نشریات آدینه – دنیای سخن – معیار – آدینه – ایران جوان- سلام – فجر – تولید ....

 

از او مجموعه شعر ( حالا مثل خودم هستم دلقک با شبکلاه شکلاتی ) به چاپ رسیده است و مجموعه ( شهر فرنگ یا حافظ بیا از کلاس فارسی غیبت کنیم ) را دست انتشار دارد

مقاله حاضر به زودی به صورت کتابی به همین نام منتشر خواهد

لازم به یادآوری است در این بخش از مقاله غالبا نمونه هایی از شعر خوزستان را برگزیده است بدیهی است که در متنی جامع تر به نمونه هایی از شعر امروز ایران نظر داشته است . 

 

 

 قسمت اول :

  

پيش‌درآمدي بر

طنز در شعر امروز ايران

سرآغاز:

طنز، انتقام انسان هوشورز است از وضعيت تراژيكي كه در آن به سر مي‌برد. چكيده‌ي نگاه فلسفي ست به جهان يا در نهانگاه خنده به ديدار فرزانگي رفتن. از عشق به انديشه رسيدن است تا شكلي ديگر گونه بخنديم. آنچنان، كه مولوي گفت: «عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن»

طنز از تعالي مي‌آيد(1)، ما را در بزنگاه انسان و جهان حاضر مي‌كند تا ببينيم آن چه را كه حقير بوده چگونه در كسوت بزرگانه‌گي از چشم دل ما گذرانده‌اند؟ وقتي كه چشم سر جز به گريه باز نمي‌شود. تعبيه‌ي پلشتي ست در زير ميكروسكوپ دقت، كه دريابيم انسان تا چه اندازه آسيب‌پذير است آنگاه كه پا برخاك اطمينان مي‌نهد تا با سرخوشي فرياد بزند:«زندگي، اي زندگي زيبا» گزنه زاري ست انبوه از پس شقايق‌ها، در بهاري كه هميشه اينجا، گويا مقدر- است ابتر باشد. مولود مسائل زمين است و مصايب‌اش. هر چند اندوهان و اقتدار مي‌كوشند به قول بامداد بزرگ: «تبسم را بر لب‌ها جراحي كنند.»

مدخل

يكي از انگشت شمار اشعار كامل بازمانده از پيش از اسلام شعري ست طنز آگين به زبان پهلوي اشكاني با نام «درخت آسوريك ». شعري كه واتاب تسويه- حسابي ست تاريخي با غاصبان. توسط فرزندگان نياكاني كه ستم برشان رفته است. شعر باگزاره‌يي خبري و ساده مي‌آغازد:

- درختي است بر جانب سرزمين آشور(2)

مناظره‌يي است ميان بز (نماد ايرانيت) و نخل (نماد ساميت، تازيت) گويا اينشوشيناك و روان‌اش را در اين شعر جاري مي‌يابيم كه خواسته از سلاح تسخر براي شكست دادن آشوريان خونريز استفاده برد. يا خود صداي اعتراض آزاداني است كه در قالب موالي به بردگي ايدئولوژي اموي زنجيرشان بسته بودند. وقتي بز، بز شيطان در طنازي و مسخرگي و دست انداختن نخل تا بدانجا پيش مي‌رود كه حتي ميوه‌هاي خرماي نخل را به پشكل‌هايش تشبيه مي‌كند. گويا ما شخصيت رند ملامتي را مي‌بينيم كه به عنوان نمونه‌ي تيپيك انسان ايراني، گاه در زي شخصيتي فراموش ناشدني و تاثير گذاري درآيد. نخل نيز همچون هر جبار ديگري پاسخ‌اش تهديد به كند و بند و غل و زنجير است. به بز مي‌گويد : «از برگ من رسن كنند كه ترا بندد!. درخت آسوريك هر چند بياني هجو گونه دارد اما چنان كه گفتيم به شدت سمبليك نيز هست.»

هجو

اما با چيرگي امويان بر ايران، ما شاهد مقاومت‌هاي گوناگون در شيوه‌هاي نو به نو و متفاوت هستيم. از نخستين اشعار پارسي كه در دو قرن استيلا باقي مانده، شعري ست منسوب به «يزيد بن مفرغ» نامي كه چون به دست سفاك حجاج بن يوسف گرفتار مي‌شود، هنگامي كه دست و پا در زنجير از شهري ايراني مي‌گذرد، جواب كودكان ايرانشهر كه مي‌گويند:

- (دليل بستن) اين چيست:

به هجو مي‌گويد: آب است و نبيذست

عصارات زبيب ست

سميه روسپي ذست(3)

(و مرادش از سميه، مادر حجاج است.) شگفت آن كه او يكي که از نخستين پارسي‌گويان است، عرب است. و اين خود نشان از ايدئولوژي برتري نژادي امويان دارد كه نه همه‌ي عرب بلكه قريش را از تمامي عرب و پارسي ويژه گردانيده و موجب خشم اعراب غير قريش و ايرانيان شده بود. بعدها نهضت شعوبيه كه خيزشي مردمي و عدالتخواه به ضد اين تبعيض بود با آن شعراي فحلش همچون «بشار بن برد تخارستاني» و بعدترها «ابونواس اهوازي» به هجو و ياد كرد زشتي‌ها و بدي‌هاي اعراب پرداختند. هجو كه در برملا كردن با طنز مشترك است، ريشه در خشم و نفرتي فردي دارد. كوششي‌ست براي تخريب به كمك آگراندیسمان و  بزرگ نمايي پليدي. درست است كه هجو نيز همجون طنز به جنگ بدي مي‌رود ولي بيشتر به دنبال منفعتي نه براي عموم انسان‌ها كه گروهي و طبقه‌يي ست كه ريشه از آن مي‌گيرد، و حق‌اش توسط گروهي يا فردي كه هجو شده، پايمال گشته. هجو كوششي است از سر نفرت براي گنده كردن عيب دشمن. بهانه گرفتن است و ايراد بي‌جا. نمونه‌هاي هجو و بذله و طنز فراواني در شعر به شدت تاثير گرفته از فرهنگ و ادب ايراني «ابو نواس اهوازي» (ق دوم هجري) ديده مي‌شود:

شيئان عجيبان، هما ابرد من يخ

شيخ يتصبي و صبي يتشيخ

(دو چيز است كه عجيب است و آن دو از يخ لوس‌تر و خنك‌ترند. پيري كه جواني كند و جواني كه پيري نمايد. )

در شعر «ابونواس» هجو و نيش زدن و مقايسه كردن‌هاي دربار اعراب، با شكوه و جلال پادشاهي از دست رفته ساساني و افسوس آن روزگاران نيز ذكر شراب و ديگر عناصر زرتشتي به چشم مي‌خورد. آدم در مي‌ماند كه ما چه مردم شگفتي هستيم. شاملو چه خوب گفته: «توده‌ي ملت ما قاصر است يا مقصر اين توده، حافظه ي تاريخي ندارد. هر جا كارد به استخوانش » رسيده به پهلو غلتيده، از ابتذالي به ابتذال ديگر و دويست سال بعد كه از فشار عرب به ستوه آمد و نهضت تصوف را به راه انداخت دوباره فيلش ياد هندوستان مي‌كند و عناصر زرتشتي را كه با آن خشونت دور انداخته پيش مي‌كشد »

هزل

ما ايرانيان، همچنين هنگامي كه نقاب جد را در محافل خصوصي از چهره برمي‌داريم به گونه‌يي ديگر از سخن مي‌پردازيم كه از «رَدِ اتو كشيده‌گي» و «عصا قورت داده‌گي» مي‌آيد. نقد حال است به وقت ملال. به ابتذال رفتن است در اوج زوال. تفريح خنده است براي خنده. به جنگ جد رفتني ست كه شباروز در جلد آن ايم. كنه لطف است. هم سوزني است به خود، نه جوالدوزي به ديگران. بدنيست يادي كنيم از «سوزني سمرقندي» كه استاد هزل و مطايبه است. و خود نام او نوعي شوخي نيست؟ «سوزني» او جايي به خودش نيز ابقا نمي‌كند!

نام زن بر زبان من نگذشت

تا لبان نازدم به سوزن خويش

گفت: زن كن، چنان كه من كردم

تا بيايي مكان و مسكن خويش

مرد مردان بدم چو زن كردم

شدم از بهر زن، زن زن خويش

اما گاه، هم هزل و هم هجو به زشتي مي‌گردايند. به فحش و ناسزا و صغير و كبير را به دشنام بستن، آميخته مي‌شوند. مطالعه‌ي اين هجو و هزل خود، از موضوعاتي جالب به شمار مي‌آيد كه مي‌تواند ما را از طريق روان شناسي و جامعه شناسي با مردم آن روزگاران آشناتر كند.

هجو و هزل هم فاقد تاثيرگذاري در ابعاد وسيع اجتماعي، سياسي، و تاريخي‌اند. و هم خالي از هر گونه بينش ژرف انساني يا زيبايي شناسي بديع. (تاثيري اگر داشته باشند بسيار مقطعي است) نوعي عقده گشايي‌اند. عجيب آن است كه در دوران‌هاي اختناق و در خلوت خانه‌ها و پستوها و در محافل خصوصي است كه كثرت مي‌يابند و بسياران مي‌شوند. امروزه جك‌ها و لطيفه‌هايي كه مي‌شنويم و مي‌گوييم در اين زمره‌اند كه گاه مرزهاي هزل و هجو را مي‌پيمايند و به اقليم طنز ورود مي‌كنند.

تبارشناسي  طنز در شعر ايران

بي‌شك، يكي از طنز آفرينان شعر ايراني، «سنايي غزنوي» است علاوه بر پايه‌گذاري شعر عرفاني و ابداع معاني و تركيبات و مصطلاحات صوفيانه، به نقد روزگار خويش نيز نشسته است. اما پيش از وي بايد به فردوسي گريزي بزنيم. شاهنامه، فارغ از كش و قوس‌هاي فراوان هنري‌اش بيش از همه چيز اثري‌ست حماسي كه استفاده‌ي فراواني هم از اسطوره‌ها، هم از تغزل و حكمت برده است. ولي از بخش‌هاي درخشان آن نبرد «رستم» با «اشكبوس كوشاني» است. در شاهنامه ما تعريف بسيار زيبايي از طنز را شاهديم كه فردوسي به هنگامه‌ي كشاكش «رستم» با «اشكبوس كوشاني» از زبان اين «دن كيشوت» ايراني نقل مي‌كند:

كشاني بدو گفت: با تو سليح

نبينم همي جز فسوس و مزيح

طنز سلاح است. حربه‌يي كه كالبد زشتي‌ها را وا مي‌شكافد تا گند آن پيشاپيش آشكار شود. و اين سلاح در نزد «ناصر خسرو» و در تنور آرمانگرايي‌اش چنان صورتي از جديت مي‌گيرد كه پنداري پرخاشي است از سر عصانيت:

چون نار پاره‌پاره شود قاضي

گر حكم كرد بايد بي‌پاره

به سنايي بر گرديم و ببينيم كه اين شاعر ساده‌ي بي‌ريا، چگونه پرده از همه چيز بر مي‌دارد؟ و اجتماع و مردم زمانه‌ي دون خودش را از هر طبقه و صنف و گروهي از تيغ بي‌دريغ شعرش مي‌گذراند و روح‌شان را روبروي آيينه‌ي سخن‌اش مي‌نشاند تا با چهره‌ي راستين اين روح مواجه شوند و بدانند كه هستند. در واقع «... سنايي به ارزيابي واقع گرايانه‌ي زمانه‌ي خود و مردمان عصر و البته به انتقاد از خود و ياران و هم نسلان و هم فكران‌اش بين اين مردمان مي‌پردازد و هيچ فرد و نهاد و گروهي را از اين نقد و داوري طعنه آميز، بيرون نمي‌گذارد. تنها اخلاق و آيين عارفانه ملاك داوري او نيست. او مي‌كوشد مايه‌ي داوري خود را از درون مناسبات همين جامعه درآورد و مقايسه مي‌كند وضعيت آدميان را آن گونه كه هستند با آن چه مي‌توانستند باشند. اما حرص و حماقت و ستم نگذاشت يا شرايط اجتماعي دشوار آن ايام- شايد اين ايام هم- آدم‌ها را به شكل موقعيت جهنمي عصر قالب زد. سنايي- هم چون شاگردانش عطار و مولوي، حافظ و سعدي و عبيد با هيچ كس به مصلحت و فرصت طلبي مدارا نمي‌كند، پرده‌ي عريض حماقت آدميان عصر خود را از بالا تا پايين مي‌درد، از حاكم و مفتي و لشكري و . .. همه را در صفه پيش چشم همگان برهنه مي‌كند. ذات خنده آورشان را گوشزد مي‌كند.»(5)

سنايي وقتي روشنفكران زمانه‌اش را كه انتظار بيشتري از آنها مي‌رود با هزلي‌گران مي‌كوبد در واقع زمانه‌يي را به چالش فرا خوانده كه از پاي بست ويران است:

چو علم آموختي از حرص آنكه ترس كاندرشب

چو دزدي با چراغ آيد، گزيده‌تر برد كالا

و افسوس بر جان دوران و جامعه‌يي بايد خورد كه روشنفكري‌اش به نقطه‌ي ويراني برسد يا به مرزي تعطيل دست بسايد. تعطيلي روشنفكري يعني تعطيلي نقادي و مرگ طنز. زيرا كه طنز از جرگه‌ي نقادي ست. هم اينجا بگويم كه درست است كه سنايي دست بر آلام گذاشته و پلشتي را عريان كرده اما به زعم من در شيوه‌ي بيان هنري‌اش گاه كاستي‌هايي هست كه او را به ورطه‌ي شعار فروغلتانده. هزل عصباني‌اش جز در موارد نادر- به هجو گراييده و آيا اصلاً از انساني كه درد مي‌كشيد، انتظار اين هست كه فرياد درد و شكايت از آن را، در دستگاه موسيقي تحرير كند؟

در ركاكت كلام و شعر سنايي صداقتي هست كه هنوز مي‌شود پس از نزديك به هزار سال كه از پيچيدن آوازش در سرسراي ادبيات ايران مي‌گذرد، به صاف و صادق بودنش غبطه خورد و‌ آرزو كرد: اي كاش چون اوها، هزاران بودند.

اگر «سنايي» آغاز گر است «عطار» مستقر كننده‌ي نظامي از مفاهيم است كه بعدها در شعر صوفيانه گسترش مي‌يابد. «عطار» هم سنگ آثار حماسي، اثري مي‌آفريند كه بايد آن را «حماسه‌ي عرفاني» ناميد: «منطق الطير». «عطار» اين سنت نقادي و مخالف خواني را فراموش نمي‌كند ولي گويا هنوز زمان لازم است تا با مفهوم رند كه به گمان من صورتي ديگر از مفهوم فلسفي «دلقك» است روبرو شويم. «عطار» به صراحت همچون «سنايي» به زمانه‌اش مي‌تازد. جايي مي‌گويد:

مستراحي ست جهان و اهل جهان كناسند!

اين رك گويي را جز بر اين مي‌توان حمل كرد كه زمانه‌ي عطار نيز مروج همان رذيلت‌هايي است كه در دوره‌ي سنايي وجود داشته است؟

اما عطار هنري‌تر برخورد مي‌كند. درست است كه شيوه‌اش هنوز «هزل تعليمي» است اما جاي جاي با طنزهايي زيبا روبروييم:

تو كه بر رو به مسكين بدري پوست چو سگ

عنكبوتانه كجا پرده‌ي احرار كني؟

اين همه داني وكارت همه بي‌وجه بود

خود، ستم كم كن اگر منع ستمكار كني

به فصاحت ببري گويي زميدان سخن

ليك خود را به ستم بيهوده رهوار كني

يا: عمر بگذشت و به يك ساعته اميد نماند

همچنان خواجه در انديشه‌ي بوك و مگرست!

اما با حمله‌ي مغول، دستاورد عظيم تصوف كه آنتي‌تزي ايراني عليه سلطه‌ي اوليه تازيان بود، نتوانست كاري پيش ببرد. چه از آن صداقت اوليه تهي شده بود و به تن پرواري مي‌مانست كه از فرط فربهي در آستانه‌ي تركيدن است. كه شد و ديديم.

رند- دلقك

 شعر در زمانه‌ي سعدي از لوني ديگر است چنان كه او نيز از صبغه‌ي ديگر. كافي است نگاهي به بوستان و گلستان بيفكنيم تا ببينيم كه وي خلاف جريان رود حركت كرده است:

گر تو قرآن بدين نمط خواني

ببري رونق مسلماني!

مولوي هم با آن زبان سيال و موسيقايي‌اش درديوان شمس كه گاه سر شكستن قافيه و تفعله دارد و گاه ميل به طنز:

روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي

پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا؟

گفتا: كه من خربنده‌ام. پس با يزيدش گفت: رو!

يارب خرش را مرگ ده تا او شود بنده‌ي خدا

و آن افشاگري‌هاي داستاني‌اش در مثنوي از مناسبات غلط و با ورداشتهاي نادرست و تجارب اجتماعي كه مي‌پنداريم ريشه در قصه‌هاي حديقه‌ي سنايي دارد. هنگامي كه هزلش به حدي از صراحت مي‌رسد تعجب برانگيز مي‌شود (نگاه كنيد به داستان كنيزك- خر- بانو- و كدو! در مثنوي)

و البته هنوز اين دو دارند بستر شعر را مهيا مي‌كنند تا ما پس از آنها شاهد پيدايش مفهوم فلسفي «رند- دلقك» باشيم.

«رند» به قولي كسي ست كه نه ديگران را گول مي‌زند، نه گول ديگران را مي‌خورد. او را هم در كسوت «ملامتي» مي‌توان ديد كه به ظاهر پاي‌بند هيچ چيز نيست. هم در خرقه‌ي صوفي و حلقه‌ي عارف و مسجد زاهد است  همچون محتسب به ارشاد و احتساب مشغول!. مفهوم «رند- دلقك» مفهومي بس گسترده است كه بيش از اين مجال پرداختن بدان نيست. اما اوج اين مفهوم شگف را كه طنز آفريني مي‌كند در «حافظ» به عينه مي‌بينيم. كه سپس در آثار «عبيد زاكاني» گسترش مي‌يابد بلكه «تئوريزه» مي‌شود. حافظ هر جا زشتي مي‌بيند، هر جا رنگ ريا، نشان از بزك رخ مي‌دهد، يا ستمي پا برگرده‌ي خلق مي‌نهد، اين «رند- دلقك» را رو مي‌كند:

اي دل طريق رندي از محتسب بياموز

مست است و در حق او كس اين گمان ندارد

زكوي ميكده دوشش به دوش مي‌بردند

امام شهر كه سجاده مي‌كشيد به دوش

زيركي را گفتم اين احوال بين، خنديد و گفت:

صعب روزي، بلعجب كاري، پريشاني عالمي

فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي؟

بخواه جام شرابي به خاك آدم ريز!

و بسيارند بيت‌هاي ديگري كه همه، حالات و اطوار «رند- دلقك» را در هر پيراهني افشا مي‌كنند.

اگر كه حافظ در ميانه‌ي پي بردن به هستي دردناك آن زماني، خويش را فراياد مي‌آورد يا به عمد فراموش مي‌كند و از نقد و اصلاح بيرون به صلاح درون مي‌پردازد، يا در واحه‌های  تغزل صرف اتراق مي‌كند تا خوشي نيز، نزدش بيتوته كند، عبيد، يك سره همه‌ي اوضاع را از منشور نگاه «رند- دلقك» مي‌بيند و هر چه مي سرايد يا مي‌نويسد همه از دل اين مفهوم سر بر مي‌كنند. (تا يادم نرفته بگويم كه مي‌دانيم غزليات به اصطلاح جدي عبيد، به قوت كارهاي طنز او نيست.) «رند- دلقك» در همه‌ي صحنه‌ها، حضور دارد و اوست كه نور پروژكتور را برتاريك جاي زندگي ما مي‌تاباند، تا ما از ديدن هيچ چيزي بي‌نصيب نمانيم. نور معرفتي كه عبيد با مفهوم فلسفي «رند- دلقك» مي‌تاباند، چنان صفحات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي ايران را به وضوح به نمايش گذاشته كه عبيد را بدون هيچ گونه مداهنه و تملقي بايد طناز طنازان و مهندس آسيب شناس روح و روان و عمل ايرانيان قرن هشتم هجري دانست. به علت وجود زمينه‌هاي مشترك با دوره‌ي وي گويا آثار عبيد تا عصر ما امتداد يافته و وصف الحال اكنونيان نيز هست. «موش و گربه‌ي» عبيد را همچون اغلب آثار حافظ بي‌گمان بايد اثري سمبليك دانست كه ساختار اجتماعي، سياسي، معاصرش نيز دسته‌بندي و زد بندهاي عوامل و عناصر قدرت و جايگاه يكايك طبقات و افراد اجتماع را به نمايش مي‌گذارد. و هم بايد اذعان كرد كه با سرايش اين اثر بي‌همتا ادبيات ماكه حامل مفاهيم عرضی ديگر بوده است (مثل شعر در خدمت مذهب، حكمت، نجوم ، صرف و نحو، علوم ديگر) كم كم به جوهره‌ي خويش نزديك مي‌شود و هنر شعر به مثابه‌ي حربه‌اي تلقي مي‌گردد كه در آن شاعر با امتزاج وقايع اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي زمانه‌اش با ناخودآگاه فردي و گذرش از ناخوداگاه جمعي به نوعي از تعادل مي‌رسد كه در آن فرم ساختار از يك سو (به علاوه‌ي نگرش‌ها و تكنيك‌ها و شگردهاي زيبايي شناسانه‌ي هنرمند) با بن‌مايه و محتوا (صورت‌بندي بيان اين بن‌مايه) از سوي ديگر متني را مي‌آفريند كه خود به مثابه‌ي جهان ديگر- مستقل از جهاني كه در آن مي‌زييم- به زيست خود ادامه مي‌دهد و با هر بار خوانش و تاويل پوشيده‌گاني نو مي‌زايند و رخ نمون مي‌شوند. راز بزرگي اينجاست.

رو مسخره‌گي پيشه كن و مطربي آموز

تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني

 

بهمن ساكي

جمعه ۱٥ مهر ،۱۳۸٤
طنز در شعر امروز ايران۲

قسمت دوم

شعر مشروطيت بازتاباننده‌ي خواست‌هاي اجتماعي سركوب شده‌ي مردم ايران در آستانه‌ي آن دوره است: آزادي، تجدد (مدرنيته) وطن‌پرستي و ستيز با استعمار، عدالت و برابري. شاعران اين دوره به خود جرات مي‌دهند از دايره‌ي كوچك واژه‌گاني كه از هزار سال پيش بدين سو در بقچه‌يي مستعمل قرار داد و به قول نيما به شدت ذهني (sabejective) است. خويشتن را بر بساط پهناور نگاهي جهاني به كلمات يله ببينند.

اما همچنان اين قالب و وزن است كه تحميل تخيل و كلمه و انديشه و عاطفه مي‌كند.اگر هم ديدي نو به جهان داشته باشي قالب‌هاي عروضي متحجر اجازه‌ي ابراز آن را به تو نمي‌دهند. نوآوري فقط در كلمه نيست. آوردن آئروپلن، ماشين دودي، مجلس شوراي عشق و كنسول متاسيون در شعر دردي را دوا نمي‌كند. بايد با ديدي انتقادي همه چيز را زير و زبر كرد. ايرج ميرزا سروده:

انقلاب ادبي بر پا شد

ادبيات شلم و شوربا شد

مي‌كنم قافيه‌ها را پيش و پس

تا شوم نابغه‌ي دوره‌ي خويش

ولي گذشته از اينها، ادبيات مشروطه با ديد تند انتقادي كه گاه به لجه‌ي هجو مي‌افتد، بستر را براي تحول نيما فراهم مي‌سازد. شاعر اين دوره به صراحت در برابر اقدامات استعماري موضع مي‌گيرد، خائنان را با كلمات قوفاني گوش‌مالي مي دهد و گاهي متلك بار شيخ و فقيه مي‌كند (هر چند كه هزينه‌ي اين كارها را نيز مي‌پردازد، با مرگ يا تبعيد يا زندان)

مفتش‌ها مي‌گويند/ فرخي باز هم شعر تازه سروده/ ديوارها را از كلمه آكنده/ متلك بار شاه و شيخ و شحنه كرده.

اميد حلالي، نيهيل صفحه‌ي 51

اما با فرونشست آن تب وتاب‌ها و پس از مصادره‌ي دست آورد انقلاب مشروطه توسط فرصت طلبان و شهادت عشقي و فرخي نيز خانه نشين شدن و اديب گشتن برخي و  تبعيد و فرار خود خواسته‌ي پاره‌اي ديگر به خارج از كشور. نيما كه در سال 1301 هـ . ش افسانه را كه نخستين شعر با تلقي امروزي ولي از لحاظ مضمون و محتوي: با قالبي سنتي سروده است به ضرورت شكستن قالب‌ها و ساختارها پي‌مي‌برد و بناي شعر امروز را پي‌ريزي مي‌كند. ولي هنوز نيما و پيروانش شعر را در قالبي كه من «كليشه‌ي جد» مي‌نامم، مي‌سرايند. و بعدها است كه اين قالب نيز شكسته مي‌شود. طنز در اين برهه جدي گرفته نمي‌شود و اگر هم شعري با اين رويكرد سروده مي‌شود از سر تفنن است:

مير داماد شنيد ستم من

كه چو بگزيد بن خاك وطن

بر سرش آمد و از وي پرسيد

ملك قبر: كه من ربك من

مير بگشاد دو چشم بينا

آمد از روي فضيلت به سخن

اسطقسي ست بدو داد جواب

اسطقسات دگر زو متقن

حيرت افزودش از اين گفته ملك

برد اين واقع پيش ذوالمن

كه زبان دگر اين بنده‌تو

مي‌دهد پاسخ ما در مدفن

آفريننده بخنديد و بگفت:

تو به اين بنده‌ي من حرف مزن

او در آن عالم هم زنده كه بود

حرف‌ها زد كه نفهميدم من!

 

نيما يوشيج

يا از اين باور نشات مي‌گيرد كه تلاش نيما درشكستن قوالب و افاعيل عروضي كافي نيست و بايد همه‌ي بنيان‌هاي هزار و دويست‌ساله‌ي شعر فارسي را در هم شكست و آنها را به تمسخر و طنز گرفت. شاهين‌هاي «تندر كيا» و اين شعر «هوشنگ ايراني» از اين سخنند: نيبون، نيبون/ گيلي ويگولي/ غار كبود مي‌دود/ جيغ بنفش مي‌كشد! در دو بيانيه‌ي «نهيب جنبش ادبي» «تندر كيا» و «سلاخ بلبل» كه «هوشنگ ايراني» و يارانش در مجله‌ي «خروس جنگلي» منتشر كرده بودند هنوز مي‌توان نكاتي را يافت كه باعث تعجب است: مثلاً ادعاي ارتجاع نيما چرا كه او اعتقادي به نوآوري‌هاي بي‌ريشه و افراطي نداشت.

اگر هم كار قابل اعتنايي با گرايش طنز صورت مي‌گيرد صرفاً جرقه‌اي است يا شراري يا شهابي كه دمي چند آسمان شعر را روشن مي‌كند:

تا نام او «حسين علي جعفر/ بر لوح اين زمانه بماند به يادگار/ نام مرا نوشت به دفترچه‌ي خيال«اسماعيل شاهرودي»

له له زنان/ عطش زده/ آواره/ با دهار/ يك تكه روزنامه‌ي چرب مچاله را/ در انتهاي كوچه‌ي بن بست/ با خشم مي‌جويد./ /« نصرت رحماني»

من به اندازه‌ي يك ابر دلم مي‌گيرد/ وقتي از پنجره مي‌بينم حوري/ دختر بالغ همسايه/ پاي كمياب‌ترين نارون روي زمين/ فقه مي‌خواند. /« سهراب سپهري »

 

/ برادر زنان افتخاري/ آينده از آن هم شيره‌گان شماست  /« احمد شاملو»

جوهر چكيد:/ چك چك چك/ و تمام خشك‌كن‌هاي اداره/ خيسيد از مكيدن آن جاري كبود/ و منشي من كه تنبل و زشت است/ پلك سفيد چشمش را با آن كبود كرد. «فرخ تميمي»

يا آن كه ادامه نمي‌يابد تا به عنوان يك جريان ثبت شود:

كسي از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازي مي‌آيد/ و سفره را مي‌اندازد/ و نان را قسمت مي‌كند/ و پپسي را قسمت مي‌كند/ و باغ ملي را قسمت مي‌كند/ و شربت سياه سرفه را قسمت مي‌كند/ و روز اسم نويسي را قسمت مي‌كند/ و نمره‌ي مريضخانه را قسمت مي‌كند/ و چكمه‌هاي لاستيكي را قسمت مي‌كند/ و سينماي فردين را قسمت مي‌كند/ و رخت‌هاي دختر سيد جواد را قسمت مي‌كند/ و هرچه را كه بادكرده باشد قسمت مي‌كند/ و سهم ما را هم مي‌دهد. «فروغ فرخزاد»

تو در كنار راديو/ من در رديف جنگل/ ما مردم حقيقي نيستيم/ پس بهتر است باستاني باشيم/  «م. ع. سپانلو»

سال پيش/ عشق هدفي نداشت/ هر كس گليم خويش را برون از آب مي‌كشيد/ خانه‌ي فلان جناب/ با تراس و حوض و سبزه، نو نوار شد/ در اداره آن يكي با زبان چرم و نرم خويش/ پست گنده‌يي گرفت/ «جعفر كوش‌آبادي»

از اين معبد به آن معبد/ باسن‌ام قدري پهن شده بود/ و گذرم از بيني مجسمه‌ي بزرگ غير ممكن بود/ فكر مي‌كني از جهنم خلاصي داشته باشم/ «طاهره صفارزاده»

اينجا هميشه باران است/ باران اشك/ باران غم/ باران فقر/ باران كوفت باران زهر مار/ اينجا هوا هميشه باراني است/ «عمران صلاحي»

تغيير گفتمان مسلط شعر جدي: گفتمان طنز

با وقوع انقلاب و چهره نمودن بحران‌ها و شكاف هاي اجتماعي، همچنين جنگ، جامعه در التهاب هاي ويژه‌ي اين دوران‌ها فرو رفت و همچون برهه‌يي از اين دست شعر نيز چون ديگر فعاليت‌هاي هنري- اجتماعي و فرهنگي به ظاهر در محاق فرو رفت. خون بود و آتش خون و خشم وايثار، اما شعر همچون بچه ققنوسي از آتش آمده يا سمندري نوزاده سربرآورد. با پايان جنگ دوباره بحران ما سر برآورد و شعر به عنوان يكي از هنرهاي غالب نوشتاري محمل اين بحران‌ها بود. بحران‌هايي كه از جامعه نشات مي‌گرفت در شعر نيز به همان قوت پديدار مي‌شد. زمانه ديگر بود و شعر ملاك‌ها و اولويت‌ها و عناصري ديگر را اقتضا مي كرد.نسلي آمده بود كه با انقلاب و جنگ باليده بود. بنابراين نيازهاي جديد داشت و شعر نيمايي نيز همان گونه كه شعر سپيد شاملويي او را اقناع نمي‌كرد. اندك اندك اگر چه با نگاه مرددانه نسل‌هاي گذشته روبرو بود، سياه مشق‌هايش را رائه مي‌داد و به تجربه‌اندوزي و تجربه‌ورزي مي‌پرداخت. بسياري از نسل شاعران گذشته به انكار اين تجارب مي‌پرداختند و شعر جوان را نفي مي‌كردند و معتقد بودند تا كنون تلاش جديدي در عرصه‌ي شعر مشاهده نكرده‌اند. از اوايل دهه‌ي هفتاد با فروپاشي اردوگاه چپ، مطرح شدن انديشه‌ها و نظريه‌هاي ادبي كه با تاخير ترجمه مي‌شدند و طرح جنبش شعر گفتار و شعر مرسوم به شعر زبان حيطه‌ي شعر امروز پويايي و گستردگي فراوان يافت. با طرح، قبول و رد نگره‌ي پست مدرن، آتش شعر جديد گرمي گرفت و نسلي كه تا كنون با انكار روبرو بود، جسارت آن مي‌يافت كه تجربه‌هايش را در قالب كتاب به نقد و بازار نقد بفرستد. اين نسل با فرونشستن هياهو دريافت كه في‌المثل پست مدرن تنها يكي از نگره‌هاي دنياي امروز بوده و بر پايه چنين نگره‌ يا نگره‌هاي ديگر و نحله‌ها و تئوري‌هاي ديگر نمي‌توان شعر گفت. تئوري و نگره به كار نقد مي‌آيد و شاعر را در موضع آفرينش با آن كاري نيست. شاعران جوان و تازه به ميدان آمده در مي‌يافتند كه بايد خود را به دانش روز و آگاهي به ادبيات كلاسيك مجهز كنند. آنان دريافته بودند كه طنز بيان همه‌ي هنرها را تحت تاثير قرار خواهد داد همانطوري كه «  نورتروپ فراي » گفته است: و اينك كه در زمستان عصر بشري قرار گرفته‌ايم، شعر و ادب با طنز مقارنه و ملازمه دارند (نقل به مضمون) از ميانه‌هاي دهه هفتاد چند شاعر جوان، گفتمان مسلط شعر جدي را بر اين اساس به چالش كشيدند و گفتمان طنز را به جاي آن پيشنهاد دادند. و با خلق و آفرينش نمونه‌هايي از شعر طنز، با قوت به اين تغيير گفتمان دامن زدند. آنان طنز را به مثابه عنصر اصلي و بنيادي شعر مي‌شناسند و همچنان كه گفتيم طنز را محصول نگاه فلسفي به جهان مي‌دانند، بر اين باورند كه شعر طنز به غناي دوباره شعر ديرپاي فارسي از لحاظ انديشه‌گي، تخيل، حس و حافظه‌ي تاريخي منجر خواهد شد. آنها به همراه طنز، ديد تاريخي‌انگارانه، و سور رئاليسم را لحاظ مي‌كنند كه اولي از عدم حافظه تاريخي مردم و تاكيد بر وجود دانستگي آنان در اين زمينه سرچشمه مي‌گيرد و دومي از تخيل كه از قديم الايام از عناصر شعر بوده است و قدرت مانور شعر را در طنز افزون مي‌كند. اميدوارم در اين وجيزه توانسته باشم هر چند به نحوي خلاصه، طرحي از گفتمان طنز در شعر امروز و نيز تبار شناسي طنز در شعر گذشته ارائه داده باشم و در پايان با ذكر نمونه‌هايي برتر از شعر طنز فارغ از نام و سن بسنده مي‌كنم.

1-  طنز بر اساس تداعي معاني (جريان سيال ذهن)

برگه را پر بكنم/ انتخاب واحد يا تزويج زودرس؟/ اكليل ناخن‌هايم بريزد/ حيف است مانيكور/ كلاسش بيفتند پايين/ دانشگاه سه وعده بيسكويت/ مشروط است/ وقتي چادرش تا نمي‌شود/ بعد از اتاق نگهباني/ و سكوت را بلندتر مي‌كند / در پارازيت‌هاي (مواظب باشيد)/ هواي ترم مسموم/ بيا چهارراه چشمك‌زن/ بروم انتخاب واحد/ اتوبوس آخري سشوارزده/ بليط نمي‌خواهد شعر (انتخاب واحد) /« رحمت الله برمكي  »

 

2- طنز بر اساس جناس‌هاي لفظي

حالا، گوش كن اي رفيق!/ دو بال كوفته برخورشيد/ مي‌شه كيلويي چند؟/ همين كوفته تبريزي‌هاي كبابي براهني. يه دكتراي دزدكي، اونم از تركيه‌ي روسري فروش/  شعر «كوتوله» سيروس رادمنش

3- طنز بر اساس پارودي (نقيضه)

پدر به اعتبار تعويض لامپ‌هاي خانه‌ي «مسترجيك»/ مستمري بگير تشريف داشت/ و برادرم فريدون/ از فرط خواندن بوف كور/ شب زي شده بود/ فقط نمي‌دانم/ فيدل كاستروي هفتگل/ كه عين كشيش همه را نصيحت مي‌كرد/ چرا سرانجام در کلیساي خودش تنها شد/ شعر «هفتگل» از كتاب آخرين پياده شطرنج ، صادق كريمي

4-طنز- گروتسك- بوف

امروز قرار است/ اين دلقك/ از روي سطرهايش جراحي شود/ پرستار!/ مواظب باشيد/ انبان ورم كرده‌اش/ يكهو بيرون نريزد/ كه ما خواب و رويا را براي داشتن سهم‌شان/ دعوت كرده‌ايم/ شعر «جراحي يك دلقك»از مجموعه‌ي (اصلاً بياييد با هم بميريم)

ميترا سراني اصلي

5- طنز موقعيت- جناس لفظي (استخدام)

آن وقت‌ها/ كه دستم به زنگ نمي‌رسيد/ در مي زدم/ حالا كه دستم به زنگ مي‌رسد/ ديگر دري نمانده است/ .. و ما/ به بازي جديدي دعوت شديم/ كه توپ‌هايش به جاي گل/ آتش مي‌شدند/ از مجموعه‌ي «اي كاش آفتاب از چهارسو بتابد»، بهزاد زرين پور

6- طنز آشنازدايانه- نقيضه (parodie)

چرا كه چند واژه مانده  به شما/ ليلي و مجنون چنان شق و رق ايستاده‌اند/ كه طفلك / من كه چقدر خوبم/ از نوك بيني تان دورتر بروم/  از مجموعه‌ي «نقطه پشت فعل خراب»، علي قنبري

7- طنز بوف (سياه)- معنايي

اگر سرفه ام بگيرد/ مثل آن وقت‌ها/ سهمي از جهان را پرتاب مي‌كنم/ و اگر، فرصتم پيش آيد/ در ميداني از مال خران و اخاذان/ روزنامه‌ها را خميازه مي‌كشم/ شايد گناه از آن روزنامه‌هاست/ آن قدر جدي بوده‌اند/كه دلم/ باور كن دلم براي اندكي ياوه لك زده است/  شعر «نامه» از مجموعه‌ي (خرده ريزه‌هاي يوناني)، مجيد يوسفي

8- طنز نوستالژيك- تغزلي

آغوشي كه انتخاب كرده‌اي اشتباه است/ و سوراخ جيب تو را انداخته، پيدا نمي‌شوي/ و گر نه اين نيمكت اگر تو را يك سانت بلندتر مي‌كرد/ و سرسره‌ها درست به تو كودكي مي‌دادند/ حالا هم كه تو را تكان دهند+ تمام لقمه‌ها كه خورده‌اي/  از مجموعه‌ي «من نمي‌توانستم زمستان را نقاشي كنم»، نسيم جعفري

9- طنز موقعيت- زباني

قضيه از اين قرار است: /عده‌اي آمده‌اند/ گليم انداخته، جا گرفته، نشسته‌اند/ حق هم با آنهاست/ ستاره‌گان سر بريده/ صف بسته بودند مقابل شبتاب مرده‌اي، داشتند سراغ ماه را مي‌گرفتند/

از شعر «يكي آوازهاي عاميانه‌ي عاشقانه‌ي محرمانه‌ي زهر مار»، سيد علي صالحي، مجله كارنامه شماره 49-48

10- طنز براساس تداعي معاني

متشكرم/ هواي اينجا آن قدرها گرم نيست كه من پشت تاك بادبزني پنهان شوم/ هواي اينجا هيچ‌گاه آن‌قدرها گرم نبوده / از مجموعه‌ي «اما من معاصر بادها هستم» شعر «بي بي پيك» نازنين نظام شهيدي

11- طنز نوستالژيك- تغزلي

دست خودم نيست/ سلام تو را جواب نمي‌گويم/ هواي باراني بعد از سلام اگر بگذارد/ آدم‌ها را اين طوري نمي‌نوشتند/ آن وقت به سراغ شعر كه مي‌رفتم/ آشپزخانه را به پارك مي‌بردم/ و تو در ازدحام ظرف‌هاي كثيف پير نمي‌شدي هرگز

از مجموعه‌ي «خاتون بعد از من » شعر «خداحافظ بعد از سلام نمي‌گذارد»، فرامرز سدهي

12- طنز تراژيك گروتسک

ايجوري شعر منه نخون/ كه اعصاب ندارم/ مواگه بت بگم/ اي رود خونه‌اي كه ميخي بري او ورش/ پرش استخون بچه‌آدمايي كه ته آب پلاكشون زنگ زده../ او وخت ميشه ئي شعر تهراني بخوني؟  / از مجموعه‌ي شعر «صادره از آبادان» كوروش كرم پور

13- طنز موقعيت- فلسفي- انديشگي

. و حقيقت/ زني بود با سبيل‌هاي نيچه /  «  شهريار شهرياري »

 14- طنز -  تداعی معانی

Fair Play « همين طور  كه بر شش وجه خود نشسته ايد /   تماشاي اين بازي را ادامه دهيد . » / شير نيستم اگر بگذارم  سكوت / حرف‌هاي مرا خط به خط بخورد/شما هم پوچ كنيد /گلي كه بر سَرِ مُشت     مي‌زنيد/ صدبار از  سَر گرفته‌ام/ماري كه از پله بالا افتاد/اين دُوز و كَلَك را  هم   رديف كرده ام/ كه بازيِ تان ندهم  :/ جناغي كه با شكستن شكسته‌ام جوش خورده است / و قرار آسِ پيك طوری زمين بخورد / كه « آ»‌يِ  آخ و آري  يك جا  در برود / قول ميدهم / با چشم بسته / قهرمان بازي را ببرد . 

بهمن ساكي / فصلنامه هشتاد / شماره سوم /1381

15- طنز زباني- سوررئال

لعنتي‌ها/ برايم دعا كنيد/ زمستان گرمي است مگرنه؟ / مي‌داند اهواز/ صداي كلاغ مي‌دهد/ دو ركعت كه شدم/ باران از روي جوراب هايم/ عين شرشر كالسكه گذشت.  / مجموعه‌ي شعر «لعنتي‌ها برايم دعا كنيد»، عليرضا شكرريز

16- طنز- گروتسك

هنوز گرد شب بر كرك‌هاي سپيده بود/ كه پروانه را ديدم/ با اونيفورم نظامیان/ در هيات بمب افكني مدرن/ كه به ذهن هيچ رديابي نمي‌آيد مجموعه‌ي شعر «بيدارم كن براي زندگي برويم» شعر «اونيفورم» رضا حامي پور

17- طنز - بینامتنیت

تكرار/ سينماي فردين/ شرح/ بدرخشد و ماه مجلس شو/ مي‌گويم خصوصي‌تر/ هم‌تر/ و ماه مجلس / تكرار / و ديگر تمام / «كيانوش كريميان»

18- طنز موقعيت- فلسفي- انديشگي

نيچه مي‌گفت/ من راننده‌ي يك تانكم!  «شهرام شيدايي»

19- طنز موقعيت- سورئال- ناهمزماني

وعصر باز خانواده‌ي بينايي به خواستگاريم آمد/و خواستگار جوان و شق ورق و گل به دست كه من گفتم/ شما كه ريش مرا ديده‌ايد/ و مادرم گل‌ها را گرفت، گذاشت درگلدان، و گفت چرا با جوان عاشق، شوخي؟ / و مادرم گفت مساله پيچيده است جهیز حاضر نيست/ برادر بزرگترش رفته هند كه طوطي و بودا بياورد/ و خواستگار نامه‌يي از كنسول فرانسه به من داد كه در اصفهان سفر مي‌كرد/ و عينك و كلاهخود به سر داشت/ و خواهر كوچكترم كه از لاي پرده مي‌خنديد، چه ناز بود! هنوز سيم به دندان داشت. / از مجموعه‌ي «خطاب به پروانه‌ها» «شكستن در چهارده قطعه نو، شعر 11»رضا براهني

20- طنز- آيروني

. منهاي كفش‌هايي كه متن جرات نمي‌دهد به پرچين حاشيه/ عمو جان! هزار ويك شب بيهقي يا شاهنامه، نخوانده‌اي/ هفت، مال حاشيه است/  «پارادايس خفيف»«عزت قاسمي»

21- طنز- در زماني- ناهمزماني Diachornic - Anachornic

انار است و من و هندوانه و برف/ و نيم رخ حافظ، پشت پنجره‌ام/ زلف آشفته/ خوي كرده/ مست/ اما نمي‌خندد/ شب يلدا / انار است و من و هندوانه و برف/ و لحظه‌هاي بي‌دريغ فالي از حافظ/ از در صداي مشت مي‌آيد/ باز مي‌كنم / حافظ آمده است/ خوي كرده مست/ نمي‌خندد. / شعر «شب يلدا» بيژن نجدي

 

 

پي نوشت:

1- تعبيري ست كه از يدلله رويايي به وام گرفته‌ام

2- درخت آسوريك- به كوشش دكتر ماهيار نوابي

3- فرهنگ معين- محمد معين

4- نگراني‌هاي من- احمد شاملو- مركز پژوهش و تحليل مسائل ايران‌آمريكا- ص 35

5- تعريفي ديگر مي‌دهم از طنز- جواد مجابي- كارنامه شماره‌ي 49-48

 

 

 

 

 

 

بهمن ساكي

دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤
حميد عرفان کيست ؟

 

چهارمين شماره پل می خواهد بداند حميد عرفان کيست .

پس آژ سه ويژه نامه که کمابيش به ياد و نکو داشت هوشنگ چالنگی / احمد طاهری - الف. فرجام / نعيم موسوی شاعران خوزستانی پرداخته شد بنا به ياری خداوند و همکاری دوستان به شعر حميد عرفان و نقد اشعار و آثار آو خواهيم پرداخت . منتظر همکاری شما هستيم .

بهمن ساكي

جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤
تکرار تکرار

 

از         خود زنی با چاقويی ليزری

 
همه ی کارهايی که من می توانم 

می توانم از تو ناراحت باشم اما دوستت بدارم

می توانم از تو دلخور باشم اما دوستت بدارم

می توانم از تو عصبانی باشم اما دوستت بدارم

می توانم با تو قهر  باشم اما دوستت بدارم

می توانم تو را بزنم اما دوستت بدارم

می توانم تو را بکشم اما دوستت بدارم

می توانم برایت بمیرم اما دوستت بدارم

 

بهمن ساكي

جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤
يک پل هزار دست انداز

سومين شماره پل منتشر شد ايسنا خوزستان

 

بهمن ساكي

دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤
جای تو خالی

 

گريبان بگيرم يا چاقو ؟

         جای تو خالی ای دندان

بهمن ساكي

یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤
لعنت به من و خبرهای بد

لعنت به من و خبرهای بد

علی اخگر رفت و ياد شبهای اهواز را باقی گذاشت

بايد برای مهدی تسليتی بفرستم

 شب شد خيال آمدنت را به من بده

حس عزيز .....

 

 

 پس از تصادف اخگر همين جا نوشتم:

علی اخگر هنوز در اغما به سر می برد

ای کاش می دانستم در آنجا به چه چيزی فکر می کند

 

اما او سرانجام پس از ماهها تصميم خودش را گرفت .

 

شعرهايی از علی اخگر

 -----

او در شعر زير از چه چيزی حرف می زند ؟

 

تهران ، سه شنبه، پنج عصر r

جوان مچاله شده مرده بود و آدم ها

ي بي خيال همين طور خيره رو به كجا

ي نا كجاي پل و كفش‌ها كه آن سوي

جسد كه خسته قدم مي زده ست تا فردا

كه آفتاب بيايد به سمت اين شهر و

خداي خوب بخندد به روي اين رويا

ي كودكانه . و آن چشم هاي بازي كه

گرفت چشم مرا برد تا كجا كه مرا

به سمت و سوي همين چند سطر ساده كشاند .

جوان مچاله شده مرده بود ، ما اما

به سرعت از بغل اش رد شديم راننده

نگاه كرد و تكان داد سر : عجب آقا ،

ببين چقدر جوان بوده طفلكي و چقدر

بي اعتبار شده روزگار ما حالا

همين بغل ؟ - بله لطفاً ، چقدر شد ممنون

پياده داشته مي رفته تا كجا . آيا

نمي بريد مرا تا جهنمي ، جايي ؟

جوان مچاله شده مرده بود ، مرده يا ..!

---------------------

چرا و چی ست ، نمی دانم اين که فرداها

چه می کنيم و چه گونه، کجا وکی ... ماها

به اين سبب که برای من آسمان بودی

نثار توست همه کوه ها و در ياها

تو آفتاب ترين دختر زمين هستی

هميشه ديده ام ات ايستاده بالاها

و تا هميشه در اين آفتاب جاری باد

خطوط يخ زده ی دشت ها و صحراها

انارهای ترک خورده ماند تا پوسيد؛

کلاس اول ما ... توی دست ساراها

تو را صدا زدم و محو شدـــ و نشنيده ست

کسی صدای مرا توی کوه ها...ها...ها...

بلد نبودم اگر عاشقی ، ببخش مرا

که کشته ام چه قدر در خودم تمناها

و ماه کامل شب های من ــ جنون بودی

و روشن است به يمن  دو چشم ات اين جاها

از اين کجا که من ام هر کجا تو پيدايی

نشسته ام به تماشای تو تماشاها...

( در اين شب اين شب تاريک، حيف شد که نشد

بگيرم ات در بر يک دو مرتبه ... ماها!)

تمام می کنم اين شعر را و می خوانم

به نام نامی ی زيباترين ...............!

 

------------------------

دو چشم من کلمات تو را نشان دادند

دو دست من کلمات تو را تکان دادند

فقط دو تا کلمه از تمام متن تن ات

که روی کاغذ شعری سپيد جان دادند

و ده مسيح که انگشت های من بودند

به مرده ی کلمات ات دوباره جان دادند...

مرا به شکل خودم داشتند می ديدند

مرا که حق عبور از دو آسمان دادند

پرنده گان هوازی در آسمان يک ام

به اين کبوتر عاشق شده امان دادند

برای رد شدن از آسمان دوم تو

مرا دراز کشيدند و نردبان دادند

پرنده گان هوازی به ما، به عاشق ما

درون چشم خداوند آشيان دادند

به من؛ همه، همه ی مرده گان مرد زمين

به تو زنانه گی ی زنده ی زمان دادند...

دو خط باز ، دو خط موازی ی تن ما

بهانه يی به تمام پرنده گان دادند؛

و دسته دسته سوار خطوط شعر شدند

و ردی از کلمات تورا نشان دادند.....

 

 ---------------------

شش ساله گی... به شکل مجازی ... به هم رسيد

لب های ما... ميانه ی بازی... به هم رسيد

 

دو تکه ابر ؛ نرم و سبک سر - شبيه به:

بال کبوتران موازی  به هم رسيد

 

چيزی  محال بود... شبيه محال بود

اصلن بگو ؛ دو خط موازی  به هم رسيد

 

برگشته بودم از سر کار نرفته ام

دستان ما ــ که خانه بسازی‌ــ به هم رسيد

 

در عرض يک دقيقه ی زيبا ، ميان ما

اندازه ی نگاه تو ... رازی به هم رسيد

 

ظهری قشنگ  که همه در خواب بوده اند؛

لب های ما ... ميانه ی بازی ... به هم رسيد!

 

----------------------

ای اتفاق تازه که در سرنوشت من

حوای روزهای بهار وبهشت من

زيبای من که تا برسی محو می شود

آيينه ی نشسته به زنگار و زشت من

با چشم های يک سره تغيير می دهی

حکم مقدری که چنين در سرشت من

آتش وزيده است مگر در ازل که هست

بوی جنون سوخته در خاک و خشت من

اين را چه دير يافته ام که هم از نخست

نام تو بود حک شده در  سر نوشت من

 

------------------

قاتل را آورده اند

كشيده اند روي ما

و ما؛ مخلوطي از گوشت و بنزين و قير

از همه ي مقتول ها عذر مي خواهيم

نشانه ها را يك به يك جا گذاشته ايم

براي روز مبادا  كه ترك بردارد

و صداي  خون، خون!

از بلند گوهاي مساجد جهان

پخش شود

و آسفالت داغ ، طعم به تري بدهد

مادر قاتل را گذاشته اند

پشت ويترين لباس فروشي ها

جهت جلب به تر مشتري

و گفته اند ؛ صداي اش را در نياوريم

در عوض

پدر قاتل را درآورده اند

پوشانده اند به ما

و ما جيك مان در نمي آيد

بپوشانيم به كسي

قاتل به قيمت بنزين نمي رسد

 واز مانتوسراي عدالت

دودي متصاعد است

كه نسل بشريت را تهديد مي كند

پسر قاتل

                 گريه مي كند

 

 

 

 

بهمن ساكي

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود

اگر بگويم مدرن ترين يا پست مدرن ترين چيزی نگفته ام اما مولانا بزرگترين و عجيب ترين شاعری است که شعر به خود ديده است. به گواهی آن شعرهايی که شما از او خوانده ايد و قرار است دوباره به ياد بياوريد

اگر بگويم شايد با من هم عقيده باشيد و شايد هم از من برنجيد امااين روزها کتاب شعری که مرا - و شايد هم شما را - به خود بخواند نمی بينم

هيچ کس از کسی در اين روزها شعر ی را بياد نمی آورد که به وجدش بياورد و يا به گريه اش بياندازد و يا خنده را از مناظر آدميت به او بفهماند . اين ديوانگی را تنها در اين ديوانگی می بينم از غزل بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود تا حکايت آن کنيز که با خر خاتون.....  و تا آن غزل که در آن آمده بود که سر نهد و عشقی را به سر برد . اين برابری تنها با خودش برابر است . راستی زبانيت اين زبان چگونه در دهان او يافت شد که ديگر يافت می نشود آنم آرزوست .

 

بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود

يارمرا مي نَهِلَد تا كه بِخارم سر خود

هيكل يارم كه مرا مي فشرد در بَرِ خود

 

گاه چو قَطـّارِ شتر مي كشدم از پي خود

گاه مرا پيش كند ، شاه چو سرلشكر خود

 

گاه براند به نِي‌ام همچو كبوتر ز وطن

گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود

 

گاه چو كشتي بَرَدَم بر سر دريا به سفر

گاه مرا لنگ كند بندد بر لنگر خود

 

من به شهادت نشدم مؤمنِ آن شاهد جان

مؤمنش آن گاه شدم كه بِشُدم كافر خود

 

هَمپر جبرييل بُدَم، ششصد پَر بود مرا

چونكه رسيدم بَر او ، تا چه كنم با پَر خود

 

چند صفت مي كُني‌اش ؟ چونكه نگنجد به صفت

بس كن تا من بروم بر سر شور و شَرِ خود

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک

شنگینک و منگینک ، سر بسته به زر ینک

چون منکر مرگ است او ، گوید که « اجل کو ، کو ؟»

مرگ آیدش از شش سو گوید که « منم ، اینک »

گوید اجلش کای خر ، کو آن همه کر و فر ؟

و آن سبلت و ان بینی و آن کبرک و آن کینک ؟

کو شاهد و کو شادی ؟ مفرش به کیان دادی ؟

خشت است ترا بالین ، خاک است نهالینک

 

 

بنمای رُخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

گفتی ز ناز : « بیش مرنجان مرا ، برو »

آن گفتنت که « بیش مرنجانم آرزوست »

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست تناسب دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعره ی مستانم آرزوست

دی با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد

کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

 

یار مرا ، چو اشتران ، باز مهار می کشد

اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد

جان و تنم بخست او ، شیشه ی من شکست او

گردن من ببست او ، جانب خشک می برد

آنکه قطار ابر را ، زیر فلک ، چو اشتران

ساقی دشت می کند ، بر کُه و غار می کشد

رعد همی زند دهل ، زنده شده ست جزو و کل

در دل شاخ و مغز ِ گل بوی بهار می کشد

 

 

بهمن ساكي

شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
کلوخ

 

بعد از اين از صحبت اين ديو مردم رم کنم

غول چندی در بيابان پرورم آدم کنم .

 

بهمن ساكي

چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
کوتاه

خسته و با تاخير

 

کوتاه

کوتاه

کو

تاه

آمدم

بهمن ساكي

دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤
سن خوزه

 

شعری از عليرضا مکوندی

از مچموعه ترانه روی ۵۷ کيلو هرتز/ نشر آرويج / ۱۳۸۱/ تهران

 

سن خوزه

 

عصبی شده ام

و لب های تو را در عصر پنجشنبه گاز می گیرم.

این حواس پرتی به خدا بازی خطرناکی ست

و کی باور می کند  کی ؟

ما دستی دستی

به تماشای سن خوزه آمده ایم .

 

لب های تو را گاز می گیرم من

دوباره عصبی شده ام

و در حواس پرتی ناگهان

میدان غرق خون می شود .

 

 

 

بهمن ساكي

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

ابتداي صفحه