انتهاي صفحه
۲ ساعت چاقوكشي

۲ ساعت چاقوكشي
ما فكر نمي كنيم چاقوهايمان را تيز مي كنيم
حرف نمي زنيم چاقو مي كشيم
سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
مفاجا

شعرهای از کتاب در دست چاپ  ؛ کتاب مفاجا ؛

۱

شادم شاد

از سور سوگ

در شقیقه گورکنی دارم

------------------------------------------------

۲

بتاب ای ماه

 ای ماه سعد

برسگهای نجس

و حسی که شبانروز

پاسم می دارد

---------------------------------------------------------

۳

با پوزهایی اندیشناک

درمراتع من می چرند

گوسفندانی

باساعت ها در زنگولهایشان .

 

بهمن ساكي

دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥
سر بريدن آزادگی

مصیبتی ست نادانی . مصیبتی ست نادانی .

کسی که جز آزادگی در سر نداشت با رگ های بریده بر خاک افتاد تقابل دو دویی ساده . خطی میان دو انتخاب . انتخابی برای همیشه تاریخی.قضاوتی پیش روی ناریخ. فاجعه ای است انتخاب نادان  در سوی دیگر خط .

بهمن ساكي

چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥
نوشتن علیه فراموشی

 

بهانه ای به نام محسن اکبر زاده

من می دانم که روزی باید بخاطر بیاورم چیزهایی را و چیزهایی را بخاطر بیاور م که روزها و چیزهای دیگری را بخاطر من بیاوردند. متل عکس ها که گاهی نمی دانیم کی اتفاق افتاده اند اما اتفاق افتاده اند و زندگی خودشان را دارند . حیات خودشان را. درپشت نویس عکسی  در جوف نامه ای برای مهدی مرادی نوشته بودم :                      در عکس همه هستند حتی علیرضا ۰ اما علیرضا نبود ولی او  را همه را به وضوح میدیدند . حتی ناخن چکش خورده اش را.

پریدن از روی زندگی ممکن نیست ، همانطور که زندگی نمی تواند از روی چیزی بپرد . پس به ناچار باید از دیواری گذشت که شبیه دیوار نیست اما از آن سفت تر و محکم تر است و برای سر دردهای خاص خودش را دارد . ممکن نیست زندگی را دور زد چون کسی که دور می زند به حکم ناگزیر دایره روزی سر جای خود می رسد و کسی که پس از گشتن ها و گشتن ها به جای اول خود برسد ، به جایی نرفته است .

وقتی مالک را به تیمارستان بردند ، من نه سن داشتم و نه سال . فقط  عکس های او را دیده بودم - ترک دوچرخه ای در کوچه های اهواز - بچه های محله طوفان ، خیابان عسجدی ، نوذر ، خسروی  و آن نام های قدیمی  که در فراموشی منتظر من اند .     از حالای من کوچکنر بود ولی از حالای من عاشق تر  .و گمانم زیر لب می خواند ـ  الجب سیبقی یا ولدی -  این ها را به گواهی عکس می گویم و آن نگاه لامصب ش که ادامه باختن ها را به من سپردتا در تیمارستان با فراموشی کنار بیاید . پدرم به همین دلیل دوچرخه ی نوجوانی و پشت نویس عکس هایش را به من بخشید.

نوشتن علیه فراموشی به من یاد می دهد که برای مردن برنامه ای خاص داشته باشم . آنقدر خاص که علیه فراموشی راه بروم غذا بخورم  کمی بمیرم و اندکی بنویسم . برنامه ای که فراموشی را علیه من بشوراند .

تو در این سرنوشت سهیمی ؛ سهمی که ما را از قسمت سر به هم وصل می کند . تا فکری که در تمام سرها علیه فراموشی می جوشد بچرخد. شبیه پنکه ای در تابستان .

 
بهمن ساكي

پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥
حالا حکايت اوست

او که چاقويی در جيبش بی قراری می کرد .

یک چاقو از چاقوهای دنیا کم شد .

عمران صلاحی چاقویش را رها کرد و رفت .

 و قطعا خنده  یکی از معمارانش را از دست داد.

 او چاقوی تیزش را تنها برای گشودن درهای لبخند می کشید

بهمن ساكي

یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥
پل های بسازم به جای دیوار.

 

لین پاسوتر

 

 

دریابم که جسارت و امید را فرو نگذارم

و تردید را نگذارم

 که مرا دلسرد کند از آنجام آنچه در دل دارم

به یاد داشته باشم که جهان

نیازمند آفتاب

و لبخندهای هرچه بیشتر است

یادم باشد که سهم خود را بپردازم

پل های بسازم به جای دیوار.

 

بهمن ساكي

شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
دشمن

 

هـ

هـــ ی دو چشم اهــوازی

يك دشمن با اين مشخصات گم كرده ام .

بهمن ساكي

یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤
در حاشيه يک فيلم

 

 

مادر در آشپز خانه مرغ درست می کنه

مرغش مرا به سرفه می اندازه

کاشکی وقتی مرغ درست می کنه

پرها شو بکنه .

بهمن ساكي

پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤
محمود مشرف تهرانی

 

م . آزاد شد

بهمن ساكي

یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤
چاقو ...........

 

برای م که می داند.

 

 

برای بردن من آمده اند

آن چاقو ها که کاشتم بزرگ شده اند .

بهمن ساكي

جمعه ۱٥ مهر ،۱۳۸٤
طنز در شعر امروز ايران۱

رضا بختیاری اصل  متولد 1348

 برگزیده جایزه شعر کارنامه/ 1381

برگزیده نخستین همایش شعر خوزستان /

1382

همکاری با نشریات آدینه – دنیای سخن – معیار – آدینه – ایران جوان- سلام – فجر – تولید ....

 

از او مجموعه شعر ( حالا مثل خودم هستم دلقک با شبکلاه شکلاتی ) به چاپ رسیده است و مجموعه ( شهر فرنگ یا حافظ بیا از کلاس فارسی غیبت کنیم ) را دست انتشار دارد

مقاله حاضر به زودی به صورت کتابی به همین نام منتشر خواهد

لازم به یادآوری است در این بخش از مقاله غالبا نمونه هایی از شعر خوزستان را برگزیده است بدیهی است که در متنی جامع تر به نمونه هایی از شعر امروز ایران نظر داشته است . 

 

 

 قسمت اول :

  

پيش‌درآمدي بر

طنز در شعر امروز ايران

سرآغاز:

طنز، انتقام انسان هوشورز است از وضعيت تراژيكي كه در آن به سر مي‌برد. چكيده‌ي نگاه فلسفي ست به جهان يا در نهانگاه خنده به ديدار فرزانگي رفتن. از عشق به انديشه رسيدن است تا شكلي ديگر گونه بخنديم. آنچنان، كه مولوي گفت: «عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن»

طنز از تعالي مي‌آيد(1)، ما را در بزنگاه انسان و جهان حاضر مي‌كند تا ببينيم آن چه را كه حقير بوده چگونه در كسوت بزرگانه‌گي از چشم دل ما گذرانده‌اند؟ وقتي كه چشم سر جز به گريه باز نمي‌شود. تعبيه‌ي پلشتي ست در زير ميكروسكوپ دقت، كه دريابيم انسان تا چه اندازه آسيب‌پذير است آنگاه كه پا برخاك اطمينان مي‌نهد تا با سرخوشي فرياد بزند:«زندگي، اي زندگي زيبا» گزنه زاري ست انبوه از پس شقايق‌ها، در بهاري كه هميشه اينجا، گويا مقدر- است ابتر باشد. مولود مسائل زمين است و مصايب‌اش. هر چند اندوهان و اقتدار مي‌كوشند به قول بامداد بزرگ: «تبسم را بر لب‌ها جراحي كنند.»

مدخل

يكي از انگشت شمار اشعار كامل بازمانده از پيش از اسلام شعري ست طنز آگين به زبان پهلوي اشكاني با نام «درخت آسوريك ». شعري كه واتاب تسويه- حسابي ست تاريخي با غاصبان. توسط فرزندگان نياكاني كه ستم برشان رفته است. شعر باگزاره‌يي خبري و ساده مي‌آغازد:

- درختي است بر جانب سرزمين آشور(2)

مناظره‌يي است ميان بز (نماد ايرانيت) و نخل (نماد ساميت، تازيت) گويا اينشوشيناك و روان‌اش را در اين شعر جاري مي‌يابيم كه خواسته از سلاح تسخر براي شكست دادن آشوريان خونريز استفاده برد. يا خود صداي اعتراض آزاداني است كه در قالب موالي به بردگي ايدئولوژي اموي زنجيرشان بسته بودند. وقتي بز، بز شيطان در طنازي و مسخرگي و دست انداختن نخل تا بدانجا پيش مي‌رود كه حتي ميوه‌هاي خرماي نخل را به پشكل‌هايش تشبيه مي‌كند. گويا ما شخصيت رند ملامتي را مي‌بينيم كه به عنوان نمونه‌ي تيپيك انسان ايراني، گاه در زي شخصيتي فراموش ناشدني و تاثير گذاري درآيد. نخل نيز همچون هر جبار ديگري پاسخ‌اش تهديد به كند و بند و غل و زنجير است. به بز مي‌گويد : «از برگ من رسن كنند كه ترا بندد!. درخت آسوريك هر چند بياني هجو گونه دارد اما چنان كه گفتيم به شدت سمبليك نيز هست.»

هجو

اما با چيرگي امويان بر ايران، ما شاهد مقاومت‌هاي گوناگون در شيوه‌هاي نو به نو و متفاوت هستيم. از نخستين اشعار پارسي كه در دو قرن استيلا باقي مانده، شعري ست منسوب به «يزيد بن مفرغ» نامي كه چون به دست سفاك حجاج بن يوسف گرفتار مي‌شود، هنگامي كه دست و پا در زنجير از شهري ايراني مي‌گذرد، جواب كودكان ايرانشهر كه مي‌گويند:

- (دليل بستن) اين چيست:

به هجو مي‌گويد: آب است و نبيذست

عصارات زبيب ست

سميه روسپي ذست(3)

(و مرادش از سميه، مادر حجاج است.) شگفت آن كه او يكي که از نخستين پارسي‌گويان است، عرب است. و اين خود نشان از ايدئولوژي برتري نژادي امويان دارد كه نه همه‌ي عرب بلكه قريش را از تمامي عرب و پارسي ويژه گردانيده و موجب خشم اعراب غير قريش و ايرانيان شده بود. بعدها نهضت شعوبيه كه خيزشي مردمي و عدالتخواه به ضد اين تبعيض بود با آن شعراي فحلش همچون «بشار بن برد تخارستاني» و بعدترها «ابونواس اهوازي» به هجو و ياد كرد زشتي‌ها و بدي‌هاي اعراب پرداختند. هجو كه در برملا كردن با طنز مشترك است، ريشه در خشم و نفرتي فردي دارد. كوششي‌ست براي تخريب به كمك آگراندیسمان و  بزرگ نمايي پليدي. درست است كه هجو نيز همجون طنز به جنگ بدي مي‌رود ولي بيشتر به دنبال منفعتي نه براي عموم انسان‌ها كه گروهي و طبقه‌يي ست كه ريشه از آن مي‌گيرد، و حق‌اش توسط گروهي يا فردي كه هجو شده، پايمال گشته. هجو كوششي است از سر نفرت براي گنده كردن عيب دشمن. بهانه گرفتن است و ايراد بي‌جا. نمونه‌هاي هجو و بذله و طنز فراواني در شعر به شدت تاثير گرفته از فرهنگ و ادب ايراني «ابو نواس اهوازي» (ق دوم هجري) ديده مي‌شود:

شيئان عجيبان، هما ابرد من يخ

شيخ يتصبي و صبي يتشيخ

(دو چيز است كه عجيب است و آن دو از يخ لوس‌تر و خنك‌ترند. پيري كه جواني كند و جواني كه پيري نمايد. )

در شعر «ابونواس» هجو و نيش زدن و مقايسه كردن‌هاي دربار اعراب، با شكوه و جلال پادشاهي از دست رفته ساساني و افسوس آن روزگاران نيز ذكر شراب و ديگر عناصر زرتشتي به چشم مي‌خورد. آدم در مي‌ماند كه ما چه مردم شگفتي هستيم. شاملو چه خوب گفته: «توده‌ي ملت ما قاصر است يا مقصر اين توده، حافظه ي تاريخي ندارد. هر جا كارد به استخوانش » رسيده به پهلو غلتيده، از ابتذالي به ابتذال ديگر و دويست سال بعد كه از فشار عرب به ستوه آمد و نهضت تصوف را به راه انداخت دوباره فيلش ياد هندوستان مي‌كند و عناصر زرتشتي را كه با آن خشونت دور انداخته پيش مي‌كشد »

هزل

ما ايرانيان، همچنين هنگامي كه نقاب جد را در محافل خصوصي از چهره برمي‌داريم به گونه‌يي ديگر از سخن مي‌پردازيم كه از «رَدِ اتو كشيده‌گي» و «عصا قورت داده‌گي» مي‌آيد. نقد حال است به وقت ملال. به ابتذال رفتن است در اوج زوال. تفريح خنده است براي خنده. به جنگ جد رفتني ست كه شباروز در جلد آن ايم. كنه لطف است. هم سوزني است به خود، نه جوالدوزي به ديگران. بدنيست يادي كنيم از «سوزني سمرقندي» كه استاد هزل و مطايبه است. و خود نام او نوعي شوخي نيست؟ «سوزني» او جايي به خودش نيز ابقا نمي‌كند!

نام زن بر زبان من نگذشت

تا لبان نازدم به سوزن خويش

گفت: زن كن، چنان كه من كردم

تا بيايي مكان و مسكن خويش

مرد مردان بدم چو زن كردم

شدم از بهر زن، زن زن خويش

اما گاه، هم هزل و هم هجو به زشتي مي‌گردايند. به فحش و ناسزا و صغير و كبير را به دشنام بستن، آميخته مي‌شوند. مطالعه‌ي اين هجو و هزل خود، از موضوعاتي جالب به شمار مي‌آيد كه مي‌تواند ما را از طريق روان شناسي و جامعه شناسي با مردم آن روزگاران آشناتر كند.

هجو و هزل هم فاقد تاثيرگذاري در ابعاد وسيع اجتماعي، سياسي، و تاريخي‌اند. و هم خالي از هر گونه بينش ژرف انساني يا زيبايي شناسي بديع. (تاثيري اگر داشته باشند بسيار مقطعي است) نوعي عقده گشايي‌اند. عجيب آن است كه در دوران‌هاي اختناق و در خلوت خانه‌ها و پستوها و در محافل خصوصي است كه كثرت مي‌يابند و بسياران مي‌شوند. امروزه جك‌ها و لطيفه‌هايي كه مي‌شنويم و مي‌گوييم در اين زمره‌اند كه گاه مرزهاي هزل و هجو را مي‌پيمايند و به اقليم طنز ورود مي‌كنند.

تبارشناسي  طنز در شعر ايران

بي‌شك، يكي از طنز آفرينان شعر ايراني، «سنايي غزنوي» است علاوه بر پايه‌گذاري شعر عرفاني و ابداع معاني و تركيبات و مصطلاحات صوفيانه، به نقد روزگار خويش نيز نشسته است. اما پيش از وي بايد به فردوسي گريزي بزنيم. شاهنامه، فارغ از كش و قوس‌هاي فراوان هنري‌اش بيش از همه چيز اثري‌ست حماسي كه استفاده‌ي فراواني هم از اسطوره‌ها، هم از تغزل و حكمت برده است. ولي از بخش‌هاي درخشان آن نبرد «رستم» با «اشكبوس كوشاني» است. در شاهنامه ما تعريف بسيار زيبايي از طنز را شاهديم كه فردوسي به هنگامه‌ي كشاكش «رستم» با «اشكبوس كوشاني» از زبان اين «دن كيشوت» ايراني نقل مي‌كند:

كشاني بدو گفت: با تو سليح

نبينم همي جز فسوس و مزيح

طنز سلاح است. حربه‌يي كه كالبد زشتي‌ها را وا مي‌شكافد تا گند آن پيشاپيش آشكار شود. و اين سلاح در نزد «ناصر خسرو» و در تنور آرمانگرايي‌اش چنان صورتي از جديت مي‌گيرد كه پنداري پرخاشي است از سر عصانيت:

چون نار پاره‌پاره شود قاضي

گر حكم كرد بايد بي‌پاره

به سنايي بر گرديم و ببينيم كه اين شاعر ساده‌ي بي‌ريا، چگونه پرده از همه چيز بر مي‌دارد؟ و اجتماع و مردم زمانه‌ي دون خودش را از هر طبقه و صنف و گروهي از تيغ بي‌دريغ شعرش مي‌گذراند و روح‌شان را روبروي آيينه‌ي سخن‌اش مي‌نشاند تا با چهره‌ي راستين اين روح مواجه شوند و بدانند كه هستند. در واقع «... سنايي به ارزيابي واقع گرايانه‌ي زمانه‌ي خود و مردمان عصر و البته به انتقاد از خود و ياران و هم نسلان و هم فكران‌اش بين اين مردمان مي‌پردازد و هيچ فرد و نهاد و گروهي را از اين نقد و داوري طعنه آميز، بيرون نمي‌گذارد. تنها اخلاق و آيين عارفانه ملاك داوري او نيست. او مي‌كوشد مايه‌ي داوري خود را از درون مناسبات همين جامعه درآورد و مقايسه مي‌كند وضعيت آدميان را آن گونه كه هستند با آن چه مي‌توانستند باشند. اما حرص و حماقت و ستم نگذاشت يا شرايط اجتماعي دشوار آن ايام- شايد اين ايام هم- آدم‌ها را به شكل موقعيت جهنمي عصر قالب زد. سنايي- هم چون شاگردانش عطار و مولوي، حافظ و سعدي و عبيد با هيچ كس به مصلحت و فرصت طلبي مدارا نمي‌كند، پرده‌ي عريض حماقت آدميان عصر خود را از بالا تا پايين مي‌درد، از حاكم و مفتي و لشكري و . .. همه را در صفه پيش چشم همگان برهنه مي‌كند. ذات خنده آورشان را گوشزد مي‌كند.»(5)

سنايي وقتي روشنفكران زمانه‌اش را كه انتظار بيشتري از آنها مي‌رود با هزلي‌گران مي‌كوبد در واقع زمانه‌يي را به چالش فرا خوانده كه از پاي بست ويران است:

چو علم آموختي از حرص آنكه ترس كاندرشب

چو دزدي با چراغ آيد، گزيده‌تر برد كالا

و افسوس بر جان دوران و جامعه‌يي بايد خورد كه روشنفكري‌اش به نقطه‌ي ويراني برسد يا به مرزي تعطيل دست بسايد. تعطيلي روشنفكري يعني تعطيلي نقادي و مرگ طنز. زيرا كه طنز از جرگه‌ي نقادي ست. هم اينجا بگويم كه درست است كه سنايي دست بر آلام گذاشته و پلشتي را عريان كرده اما به زعم من در شيوه‌ي بيان هنري‌اش گاه كاستي‌هايي هست كه او را به ورطه‌ي شعار فروغلتانده. هزل عصباني‌اش جز در موارد نادر- به هجو گراييده و آيا اصلاً از انساني كه درد مي‌كشيد، انتظار اين هست كه فرياد درد و شكايت از آن را، در دستگاه موسيقي تحرير كند؟

در ركاكت كلام و شعر سنايي صداقتي هست كه هنوز مي‌شود پس از نزديك به هزار سال كه از پيچيدن آوازش در سرسراي ادبيات ايران مي‌گذرد، به صاف و صادق بودنش غبطه خورد و‌ آرزو كرد: اي كاش چون اوها، هزاران بودند.

اگر «سنايي» آغاز گر است «عطار» مستقر كننده‌ي نظامي از مفاهيم است كه بعدها در شعر صوفيانه گسترش مي‌يابد. «عطار» هم سنگ آثار حماسي، اثري مي‌آفريند كه بايد آن را «حماسه‌ي عرفاني» ناميد: «منطق الطير». «عطار» اين سنت نقادي و مخالف خواني را فراموش نمي‌كند ولي گويا هنوز زمان لازم است تا با مفهوم رند كه به گمان من صورتي ديگر از مفهوم فلسفي «دلقك» است روبرو شويم. «عطار» به صراحت همچون «سنايي» به زمانه‌اش مي‌تازد. جايي مي‌گويد:

مستراحي ست جهان و اهل جهان كناسند!

اين رك گويي را جز بر اين مي‌توان حمل كرد كه زمانه‌ي عطار نيز مروج همان رذيلت‌هايي است كه در دوره‌ي سنايي وجود داشته است؟

اما عطار هنري‌تر برخورد مي‌كند. درست است كه شيوه‌اش هنوز «هزل تعليمي» است اما جاي جاي با طنزهايي زيبا روبروييم:

تو كه بر رو به مسكين بدري پوست چو سگ

عنكبوتانه كجا پرده‌ي احرار كني؟

اين همه داني وكارت همه بي‌وجه بود

خود، ستم كم كن اگر منع ستمكار كني

به فصاحت ببري گويي زميدان سخن

ليك خود را به ستم بيهوده رهوار كني

يا: عمر بگذشت و به يك ساعته اميد نماند

همچنان خواجه در انديشه‌ي بوك و مگرست!

اما با حمله‌ي مغول، دستاورد عظيم تصوف كه آنتي‌تزي ايراني عليه سلطه‌ي اوليه تازيان بود، نتوانست كاري پيش ببرد. چه از آن صداقت اوليه تهي شده بود و به تن پرواري مي‌مانست كه از فرط فربهي در آستانه‌ي تركيدن است. كه شد و ديديم.

رند- دلقك

 شعر در زمانه‌ي سعدي از لوني ديگر است چنان كه او نيز از صبغه‌ي ديگر. كافي است نگاهي به بوستان و گلستان بيفكنيم تا ببينيم كه وي خلاف جريان رود حركت كرده است:

گر تو قرآن بدين نمط خواني

ببري رونق مسلماني!

مولوي هم با آن زبان سيال و موسيقايي‌اش درديوان شمس كه گاه سر شكستن قافيه و تفعله دارد و گاه ميل به طنز:

روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي

پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا؟

گفتا: كه من خربنده‌ام. پس با يزيدش گفت: رو!

يارب خرش را مرگ ده تا او شود بنده‌ي خدا

و آن افشاگري‌هاي داستاني‌اش در مثنوي از مناسبات غلط و با ورداشتهاي نادرست و تجارب اجتماعي كه مي‌پنداريم ريشه در قصه‌هاي حديقه‌ي سنايي دارد. هنگامي كه هزلش به حدي از صراحت مي‌رسد تعجب برانگيز مي‌شود (نگاه كنيد به داستان كنيزك- خر- بانو- و كدو! در مثنوي)

و البته هنوز اين دو دارند بستر شعر را مهيا مي‌كنند تا ما پس از آنها شاهد پيدايش مفهوم فلسفي «رند- دلقك» باشيم.

«رند» به قولي كسي ست كه نه ديگران را گول مي‌زند، نه گول ديگران را مي‌خورد. او را هم در كسوت «ملامتي» مي‌توان ديد كه به ظاهر پاي‌بند هيچ چيز نيست. هم در خرقه‌ي صوفي و حلقه‌ي عارف و مسجد زاهد است  همچون محتسب به ارشاد و احتساب مشغول!. مفهوم «رند- دلقك» مفهومي بس گسترده است كه بيش از اين مجال پرداختن بدان نيست. اما اوج اين مفهوم شگف را كه طنز آفريني مي‌كند در «حافظ» به عينه مي‌بينيم. كه سپس در آثار «عبيد زاكاني» گسترش مي‌يابد بلكه «تئوريزه» مي‌شود. حافظ هر جا زشتي مي‌بيند، هر جا رنگ ريا، نشان از بزك رخ مي‌دهد، يا ستمي پا برگرده‌ي خلق مي‌نهد، اين «رند- دلقك» را رو مي‌كند:

اي دل طريق رندي از محتسب بياموز

مست است و در حق او كس اين گمان ندارد

زكوي ميكده دوشش به دوش مي‌بردند

امام شهر كه سجاده مي‌كشيد به دوش

زيركي را گفتم اين احوال بين، خنديد و گفت:

صعب روزي، بلعجب كاري، پريشاني عالمي

فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي؟

بخواه جام شرابي به خاك آدم ريز!

و بسيارند بيت‌هاي ديگري كه همه، حالات و اطوار «رند- دلقك» را در هر پيراهني افشا مي‌كنند.

اگر كه حافظ در ميانه‌ي پي بردن به هستي دردناك آن زماني، خويش را فراياد مي‌آورد يا به عمد فراموش مي‌كند و از نقد و اصلاح بيرون به صلاح درون مي‌پردازد، يا در واحه‌های  تغزل صرف اتراق مي‌كند تا خوشي نيز، نزدش بيتوته كند، عبيد، يك سره همه‌ي اوضاع را از منشور نگاه «رند- دلقك» مي‌بيند و هر چه مي سرايد يا مي‌نويسد همه از دل اين مفهوم سر بر مي‌كنند. (تا يادم نرفته بگويم كه مي‌دانيم غزليات به اصطلاح جدي عبيد، به قوت كارهاي طنز او نيست.) «رند- دلقك» در همه‌ي صحنه‌ها، حضور دارد و اوست كه نور پروژكتور را برتاريك جاي زندگي ما مي‌تاباند، تا ما از ديدن هيچ چيزي بي‌نصيب نمانيم. نور معرفتي كه عبيد با مفهوم فلسفي «رند- دلقك» مي‌تاباند، چنان صفحات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي ايران را به وضوح به نمايش گذاشته كه عبيد را بدون هيچ گونه مداهنه و تملقي بايد طناز طنازان و مهندس آسيب شناس روح و روان و عمل ايرانيان قرن هشتم هجري دانست. به علت وجود زمينه‌هاي مشترك با دوره‌ي وي گويا آثار عبيد تا عصر ما امتداد يافته و وصف الحال اكنونيان نيز هست. «موش و گربه‌ي» عبيد را همچون اغلب آثار حافظ بي‌گمان بايد اثري سمبليك دانست كه ساختار اجتماعي، سياسي، معاصرش نيز دسته‌بندي و زد بندهاي عوامل و عناصر قدرت و جايگاه يكايك طبقات و افراد اجتماع را به نمايش مي‌گذارد. و هم بايد اذعان كرد كه با سرايش اين اثر بي‌همتا ادبيات ماكه حامل مفاهيم عرضی ديگر بوده است (مثل شعر در خدمت مذهب، حكمت، نجوم ، صرف و نحو، علوم ديگر) كم كم به جوهره‌ي خويش نزديك مي‌شود و هنر شعر به مثابه‌ي حربه‌اي تلقي مي‌گردد كه در آن شاعر با امتزاج وقايع اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي زمانه‌اش با ناخودآگاه فردي و گذرش از ناخوداگاه جمعي به نوعي از تعادل مي‌رسد كه در آن فرم ساختار از يك سو (به علاوه‌ي نگرش‌ها و تكنيك‌ها و شگردهاي زيبايي شناسانه‌ي هنرمند) با بن‌مايه و محتوا (صورت‌بندي بيان اين بن‌مايه) از سوي ديگر متني را مي‌آفريند كه خود به مثابه‌ي جهان ديگر- مستقل از جهاني كه در آن مي‌زييم- به زيست خود ادامه مي‌دهد و با هر بار خوانش و تاويل پوشيده‌گاني نو مي‌زايند و رخ نمون مي‌شوند. راز بزرگي اينجاست.

رو مسخره‌گي پيشه كن و مطربي آموز

تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني

 

بهمن ساكي

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

ابتداي صفحه