طنز در شعر امروز ايران۱

رضا بختیاری اصل  متولد 1348<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

برگزیده جایزه شعر کارنامه/ 1381

برگزیده نخستین همایش شعر خوزستان /

1382

همکاری با نشریات آدینه – دنیای سخن – معیار – آدینه – ایران جوان- سلام – فجر – تولید ....

 

از او مجموعه شعر ( حالا مثل خودم هستم دلقک با شبکلاه شکلاتی ) به چاپ رسیده است و مجموعه ( شهر فرنگ یا حافظ بیا از کلاس فارسی غیبت کنیم ) را دست انتشار دارد

مقاله حاضر به زودی به صورت کتابی به همین نام منتشر خواهد

لازم به یادآوری است در این بخش از مقاله غالبا نمونه هایی از شعر خوزستان را برگزیده است بدیهی است که در متنی جامع تر به نمونه هایی از شعر امروز ایران نظر داشته است . 

 

 

 قسمت اول :

 

 

پيش‌درآمدي بر

طنز در شعر امروز ايران

سرآغاز:

طنز، انتقام انسان هوشورز است از وضعيت تراژيكي كه در آن به سر مي‌برد. چكيده‌ي نگاه فلسفي ست به جهان يا در نهانگاه خنده به ديدار فرزانگي رفتن. از عشق به انديشه رسيدن است تا شكلي ديگر گونه بخنديم. آنچنان، كه مولوي گفت: «عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن»

طنز از تعالي مي‌آيد(1)، ما را در بزنگاه انسان و جهان حاضر مي‌كند تا ببينيم آن چه را كه حقير بوده چگونه در كسوت بزرگانه‌گي از چشم دل ما گذرانده‌اند؟ وقتي كه چشم سر جز به گريه باز نمي‌شود. تعبيه‌ي پلشتي ست در زير ميكروسكوپ دقت، كه دريابيم انسان تا چه اندازه آسيب‌پذير است آنگاه كه پا برخاك اطمينان مي‌نهد تا با سرخوشي فرياد بزند:«زندگي، اي زندگي زيبا» گزنه زاري ست انبوه از پس شقايق‌ها، در بهاري كه هميشه اينجا، گويا مقدر- است ابتر باشد. مولود مسائل زمين است و مصايب‌اش. هر چنداندوهان و اقتدار مي‌كوشند به قول بامداد بزرگ: «تبسم را بر لب‌ها جراحي كنند.»

مدخل

يكي از انگشت شمار اشعار كامل بازمانده از پيش از اسلام شعري ست طنز آگين به زبان پهلوي اشكاني با نام «درخت آسوريك ». شعري كه واتاب تسويه- حسابي ست تاريخي با غاصبان. توسط فرزندگان نياكاني كه ستم برشان رفته است. شعر باگزاره‌يي خبري و ساده مي‌آغازد:

- درختي است بر جانب سرزمين آشور(2)

مناظره‌يي است ميان بز (نماد ايرانيت) و نخل (نماد ساميت، تازيت) گويا اينشوشيناك و روان‌اش را در اين شعر جاري مي‌يابيم كه خواسته از سلاح تسخر براي شكست دادن آشوريان خونريز استفاده برد. يا خود صداي اعتراض آزاداني است كه در قالب موالي به بردگي ايدئولوژي اموي زنجيرشان بسته بودند. وقتي بز، بز شيطان در طنازي و مسخرگي و دست انداختن نخل تا بدانجا پيش مي‌رود كه حتي ميوه‌هاي خرماي نخل را به پشكل‌هايش تشبيه مي‌كند. گويا ما شخصيت رند ملامتي را مي‌بينيم كه به عنوان نمونه‌ي تيپيك انسان ايراني، گاه در زي شخصيتي فراموش ناشدني و تاثير گذاري درآيد. نخل نيز همچون هر جبار ديگري پاسخ‌اش تهديد به كند و بند و غل و زنجير است. به بز مي‌گويد : «از برگ من رسن كنند كه ترا بندد!. درخت آسوريك هر چند بياني هجو گونه دارد اما چنان كه گفتيم به شدت سمبليك نيز هست.»

هجو

اما با چيرگي امويان بر ايران، ما شاهد مقاومت‌هاي گوناگون در شيوه‌هاي نو به نو و متفاوت هستيم. از نخستين اشعار پارسي كه در دو قرن استيلا باقي مانده، شعري ست منسوب به «يزيد بن مفرغ» نامي كه چون به دست سفاك حجاج بن يوسف گرفتار مي‌شود، هنگامي كه دست و پا در زنجير از شهري ايراني مي‌گذرد، جواب كودكان ايرانشهر كه مي‌گويند:

- (دليل بستن) اين چيست:

به هجو مي‌گويد: آب است و نبيذست

عصارات زبيب ست

سميه روسپي ذست(3)

(و مرادش از سميه، مادر حجاج است.) شگفت آن كه او يكي که از نخستين پارسي‌گويان است، عرب است. و اين خود نشان از ايدئولوژي برتري نژادي امويان دارد كه نه همه‌ي عرب بلكه قريش را از تمامي عرب و پارسي ويژه گردانيده و موجب خشم اعراب غير قريش و ايرانيان شده بود. بعدها نهضت شعوبيه كه خيزشي مردمي و عدالتخواه به ضد اين تبعيض بود با آن شعراي فحلش همچون «بشار بن برد تخارستاني» و بعدترها «ابونواس اهوازي» به هجو و ياد كرد زشتي‌ها و بدي‌هاي اعراب پرداختند. هجو كه در برملا كردن با طنز مشترك است، ريشه در خشم و نفرتي فردي دارد. كوششي‌ست براي تخريب به كمك آگراندیسمان و بزرگ نمايي پليدي. درست است كه هجو نيز همجون طنز به جنگ بدي مي‌رود ولي بيشتر به دنبال منفعتي نه براي عموم انسان‌ها كه گروهي و طبقه‌يي ست كه ريشه از آن مي‌گيرد، و حق‌اش توسط گروهي يا فردي كه هجو شده، پايمال گشته. هجو كوششي است از سر نفرت براي گنده كردن عيب دشمن. بهانه گرفتن است و ايراد بي‌جا. نمونه‌هاي هجو و بذله و طنز فراواني در شعر به شدت تاثير گرفته از فرهنگ و ادب ايراني «ابو نواس اهوازي» (ق دوم هجري) ديده مي‌شود:

شيئان عجيبان، هما ابرد من يخ

شيخ يتصبي و صبي يتشيخ

(دو چيز است كه عجيب است و آن دو از يخ لوس‌تر و خنك‌ترند. پيري كه جواني كند و جواني كه پيري نمايد. )

در شعر «ابونواس» هجو و نيش زدن و مقايسه كردن‌هاي دربار اعراب، با شكوه و جلال پادشاهي از دست رفته ساساني و افسوس آن روزگاران نيز ذكر شراب و ديگر عناصر زرتشتي به چشم مي‌خورد. آدم در مي‌ماند كه ما چه مردم شگفتي هستيم. شاملو چه خوب گفته: «توده‌ي ملت ما قاصر است يا مقصر اين توده، حافظه ي تاريخي ندارد. هر جا كارد به استخوانش » رسيده به پهلو غلتيده، از ابتذالي به ابتذال ديگر و دويست سال بعد كه از فشار عرب به ستوه آمد و نهضت تصوف را به راه انداخت دوباره فيلش ياد هندوستان مي‌كند و عناصر زرتشتي را كه با آن خشونت دور انداخته پيش مي‌كشد »

هزل

ما ايرانيان، همچنين هنگامي كه نقاب جد را در محافل خصوصي از چهره برمي‌داريم به گونه‌يي ديگر از سخن مي‌پردازيم كه از «رَدِ اتو كشيده‌گي» و «عصا قورت داده‌گي» مي‌آيد. نقد حال است به وقت ملال. به ابتذال رفتن است در اوج زوال. تفريح خنده است براي خنده. به جنگ جد رفتني ست كه شباروز در جلد آن ايم. كنه لطف است. هم سوزني است به خود، نه جوالدوزي به ديگران. بدنيست يادي كنيم از «سوزني سمرقندي» كه استاد هزل و مطايبه است. و خود نام او نوعي شوخي نيست؟ «سوزني» او جايي به خودش نيز ابقا نمي‌كند!

نام زن بر زبان من نگذشت

تا لبان نازدم به سوزن خويش

گفت: زن كن، چنان كه من كردم

تا بيايي مكان و مسكن خويش

مرد مردان بدم چو زن كردم

شدم از بهر زن، زن زن خويش

اما گاه، هم هزل و هم هجو به زشتي مي‌گردايند. به فحش و ناسزا و صغير و كبير را به دشنام بستن، آميخته مي‌شوند. مطالعه‌ي اين هجو و هزل خود، از موضوعاتي جالب به شمار مي‌آيد كه مي‌تواند ما را از طريق روان شناسي و جامعه شناسي با مردم آن روزگاران آشناتر كند.

هجو و هزل هم فاقد تاثيرگذاري در ابعاد وسيع اجتماعي، سياسي، و تاريخي‌اند. و هم خالي از هر گونه بينش ژرف انساني يا زيبايي شناسي بديع. (تاثيري اگر داشته باشند بسيار مقطعي است) نوعي عقده گشايي‌اند. عجيب آن است كه در دوران‌هاي اختناق و در خلوت خانه‌ها و پستوها و در محافل خصوصي است كه كثرت مي‌يابند و بسياران مي‌شوند. امروزه جك‌ها و لطيفه‌هايي كه مي‌شنويم و مي‌گوييم در اين زمره‌اند كه گاه مرزهاي هزل و هجو را مي‌پيمايند و به اقليم طنز ورود مي‌كنند.

تبارشناسي  طنز در شعر ايران

بي‌شك، يكي از طنز آفرينان شعر ايراني، «سنايي غزنوي» است علاوه بر پايه‌گذاري شعر عرفاني و ابداع معاني و تركيبات و مصطلاحات صوفيانه، به نقد روزگار خويش نيز نشسته است. اما پيش از وي بايد به فردوسي گريزي بزنيم. شاهنامه، فارغ از كش و قوس‌هاي فراوان هنري‌اش بيش از همه چيز اثري‌ست حماسي كه استفاده‌ي فراواني هم از اسطوره‌ها، هم از تغزل و حكمت برده است. ولي از بخش‌هاي درخشان آن نبرد «رستم» با «اشكبوس كوشاني» است. در شاهنامه ما تعريف بسيار زيبايي از طنز را شاهديم كه فردوسي به هنگامه‌ي كشاكش «رستم» با «اشكبوس كوشاني» از زبان اين «دن كيشوت» ايراني نقل مي‌كند:

كشاني بدو گفت: با تو سليح

نبينم همي جز فسوس و مزيح

طنز سلاح است. حربه‌يي كه كالبد زشتي‌ها را وا مي‌شكافد تا گند آن پيشاپيش آشكار شود. و اين سلاح در نزد «ناصر خسرو» و در تنور آرمانگرايي‌اش چنان صورتي از جديت مي‌گيرد كه پنداري پرخاشي است از سر عصانيت:

چون نار پاره‌پاره شود قاضي

گر حكم كرد بايد بي‌پاره

به سنايي بر گرديم و ببينيم كه اين شاعر ساده‌ي بي‌ريا، چگونه پرده از همه چيز بر مي‌دارد؟ و اجتماع و مردم زمانه‌ي دون خودش را از هر طبقه و صنف و گروهي از تيغ بي‌دريغ شعرش مي‌گذراند و روح‌شان را روبروي آيينه‌ي سخن‌اش مي‌نشاند تا با چهره‌ي راستين اين روح مواجه شوند و بدانند كه هستند. در واقع «... سنايي به ارزيابي واقع گرايانه‌ي زمانه‌ي خود و مردمان عصر و البته به انتقاد از خود و ياران و هم نسلان و هم فكران‌اش بين اين مردمان مي‌پردازد و هيچ فرد و نهاد و گروهي را از اين نقد و داوري طعنه آميز، بيرون نمي‌گذارد. تنها اخلاق و آيين عارفانه ملاك داوري او نيست. او مي‌كوشد مايه‌ي داوري خود را از درون مناسبات همين جامعه درآورد و مقايسه مي‌كند وضعيت آدميان را آن گونه كه هستند با آن چه مي‌توانستند باشند. اما حرص و حماقت و ستم نگذاشت يا شرايط اجتماعي دشوار آن ايام- شايد اين ايام هم- آدم‌ها را به شكل موقعيت جهنمي عصر قالب زد.سنايي- هم چون شاگردانش عطار و مولوي، حافظ و سعدي و عبيد با هيچ كس به مصلحت و فرصت طلبي مدارا نمي‌كند، پرده‌ي عريض حماقت آدميان عصر خود را از بالا تا پايين مي‌درد، از حاكم و مفتي و لشكري و . .. همه را در صفه پيش چشم همگان برهنه مي‌كند. ذات خنده آورشان را گوشزد مي‌كند.»(5)

سنايي وقتي روشنفكران زمانه‌اش را كه انتظار بيشتري از آنها مي‌رود با هزلي‌گران مي‌كوبد در واقع زمانه‌يي را به چالش فرا خوانده كه از پاي بست ويران است:

چو علم آموختي از حرص آنكه ترس كاندرشب

چو دزدي با چراغ آيد، گزيده‌تر برد كالا

و افسوس بر جان دوران و جامعه‌يي بايد خورد كه روشنفكري‌اش به نقطه‌ي ويراني برسد يا به مرزي تعطيل دست بسايد. تعطيلي روشنفكري يعني تعطيلي نقادي و مرگ طنز. زيرا كه طنز از جرگه‌ي نقادي ست. هم اينجا بگويم كه درست است كه سنايي دست بر آلام گذاشته و پلشتي را عريان كرده اما به زعم من در شيوه‌ي بيان هنري‌اش گاه كاستي‌هايي هست كه او را به ورطه‌ي شعار

/ 56 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا عابدین زاده

سلام..............سايه تان به شدت سنگين شده...............و اينکه اف می خوانم..................خوب و خوش يا حق

محمد قائمی

پیچیده در صفر منجمد / خیره بر قامت یک ... سلام دوست عزیز! با یک کار تازه به روزم و منتظر ...

یداله شهرجو

بهمن جان سلام مطلب خوبی بود استفاده کردم ...پیروز باشی

شهبارا

سلام . مطلب خيلی خوبی بود. به من هم سر بزن.

akef

سلام جناب ساکی روزی روزگاری شعری در پرشین لاگ از عزیزی هم نام شما خوندم که زیبایی اون شعر هرگز از یادم نخو اهد رفت برایش بارها هم کامنت گذاشتم ولی گویا مقدر نبود که من جوابی دریافت نمایم امیدوارم که شما بوده باشید و اینبار مرا دریابید. موفق باشید/ عاکف

همايون عطايي

سلام...... خيلی استفاده کردم......خوشحال ميشوم نظر انتقادی خود را در مورد شعرم بيان بفرماييد

آريانا

دنیا روی شاخهای گاو عمو علی می چرخد.../به روزم ومنتظر