نوشتن علیه فراموشی

 

بهانه ای به نام محسن اکبر زاده

من می دانم که روزی باید بخاطر بیاورم چیزهایی را و چیزهایی را بخاطر بیاور م که روزها و چیزهای دیگری را بخاطر من بیاوردند. متل عکس ها که گاهی نمی دانیم کی اتفاق افتاده اند اما اتفاق افتاده اند و زندگی خودشان را دارند . حیات خودشان را. درپشت نویس عکسی  در جوف نامه ای برای مهدی مرادی نوشته بودم :                      در عکس همه هستند حتی علیرضا ۰ اما علیرضا نبود ولی او  را همه را به وضوح میدیدند . حتی ناخن چکش خورده اش را.

پریدن از روی زندگی ممکن نیست ، همانطور که زندگی نمی تواند از روی چیزی بپرد . پس به ناچار باید از دیواری گذشت که شبیه دیوار نیست اما از آن سفت تر و محکم تر است و برای سر دردهای خاص خودش را دارد . ممکن نیست زندگی را دور زد چون کسی که دور می زند به حکم ناگزیر دایره روزی سر جای خود می رسد و کسی که پس از گشتن ها و گشتن ها به جای اول خود برسد ، به جایی نرفته است .

وقتی مالک را به تیمارستان بردند ، من نه سن داشتم و نه سال . فقط  عکس های او را دیده بودم - ترک دوچرخه ای در کوچه های اهواز - بچه های محله طوفان ، خیابان عسجدی ، نوذر ، خسروی  و آن نام های قدیمی  که در فراموشی منتظر من اند .     از حالای من کوچکنر بود ولی از حالای من عاشق تر  .و گمانم زیر لب می خواند ـ  الجب سیبقی یا ولدی -  این ها را به گواهی عکس می گویم و آن نگاه لامصب ش که ادامه باختن ها را به من سپردتا در تیمارستان با فراموشی کنار بیاید . پدرم به همین دلیل دوچرخه ی نوجوانی و پشت نویس عکس هایش را به من بخشید.

نوشتن علیه فراموشی به من یاد می دهد که برای مردن برنامه ای خاص داشته باشم . آنقدر خاص که علیه فراموشی راه بروم غذا بخورم  کمی بمیرم و اندکی بنویسم . برنامه ای که فراموشی را علیه من بشوراند .

تو در این سرنوشت سهیمی ؛ سهمی که ما را از قسمت سر به هم وصل می کند . تا فکری که در تمام سرها علیه فراموشی می جوشد بچرخد. شبیه پنکه ای در تابستان .

 

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

ما فراموش شدگان چه کنيم؟! ای کاش....

بهمن حقيقت طلب

سلام بهمن خان به قول خودگتت حکايت همه بهمنا يه جوراييه انگار! همين اواخر به عکس يه عليرضايی که اتفاقآ اونم اسمش بهمن بود نيگا می کردم...خداوکيلی ما که تمومه عمرمونو پشت دوچرخه لحاف دوزی مرحوم ميرز حسن هی دايره زديمو هی بيضی نفهميديم چی شد هنوز نرفته فراموش شديم...رو همين حسابم قيد همه رو زديمو دلو داديم دس دريا ...همين جور بی نام و نشون درست مثه همون بهمنی که ذکر خیرش شد!...ميدونی داداش اينجوری راحت ترم...بی خیال ايشالا هيچ وقت فراموش نشی يا حق

مهدي مرادي

شروين پاشايی و نشر مينا کلاهبردارند.هشدار!شاعران هشدار!نويسندگان هشدار!

مريم حقيقت

سلام،در سایه ی اکثریتهای خاموش حرفهای مشترکی تاریکند!چراغ میآوری؟یا علی

عطش زار

با یک وبلاگ جدیدد محرم راسپری خواهم کرد

حاتمی نسب

سلام مهربان با يک رباعی برزوم تشريف بياوريد...

امير خالقی

سلام / به روزم به خون / خون بار به غربت لب اين بام / اينجا / آنکارا / کارهايم را کرده ام توی چمدان / نادان .... نادان شده ام به اجبار تقويم

سحر

سلام دوست عزیز، اگه میخوای چیزی شبیه تبلیغات Google اما به فارسی توی وبلاگت بگذاری و از این راه هم درآمد داشته باشی و هم سایتت یا هر چیز دیگه ای را در بقیه سایتها معرفی کنی تا بازدیدکننده هات زیاد بشن، یه سری به سایت ads.blogabzar.com بزن. کافیه وبلاگت در روز بیشتر از 10 بازذدیدکننده داشته باشه. فقط لطفا موقع ثبت نام، در قسمت نام معرف بنویس: sahar1986 یه سری بشون بزن و امکاناتشون را ببین. ضرر نداره :) قربانت سحر

معروف بسطامی

سلام آقای ساکی.گاهی پيش می آيد فراموشی بهترين يار و ياور انسان ميشود برای گذر از اين گذرگاه مه آلود و هميشه خاموش. ارادتمند معروف بسطامی